جدیدترین مطالب و عکس های روز دنیا

به غروبی که به رنگ شراب است
به شرابی که به رنگ خون است
به خونی که در قلب من است
به قلبی که در جایگاه توست
دوست دارم
با صداقت
بی نهایت
تا قیامت
از طرف سارینا
به گزارش رويترز، يكي از 2 ببري كه در باغ وحش «جوالاخل» در نپال نگهداري مي شود در حال حاضر 220 و ديگري 300 كيلوگرم وزن دارد. در عرض 8 ماه گذشته كه برنامه رژيم غذايي اين دو آغاز شده است حدود 40 كيلوگرم وزن كم كرده اند.
به گفته يكي از مسوولان باغ وحش در هفته يكبار به ببرها غذا مي دهند و بقيه روزهاي هفته به جز آب چيز ديگري به آنها نمي دهند.
طبق آمار صندوق جهاني حمايت از حيات وحش در سال 2008 حدود 40 هزار ببر در جهان وجود دارد.
گفتوگوی تفصیلی با غلامحسین پيروانى:
500 میلیون هم بدهندلهجه ام را عوض نمی کنم!به پرسپولیس پشت کردم تا در شیراز بمانم!
پایم را در آمریکا نمی گذارم حتی اگر بیاید دروازه کازرون!
برای خواندن ادامه گفتگو به ادامه متن مراجعه کنید...

دكتر رضا فرجي، پزشك عمومي در گفتگو با <جامجم> اظهار ميكند: اعصاب محيطي دست و پا داراي رشتههاي حسي و حركتياند كه اعصاب حسي، حس اندامها و اعصاب حركتي، فرمان حركت عضلات و به تبع آن حركت اندام را موجب ميشوند و برحسب اينكه كداميك از رشتههاي عصبي گرفتار شده باشند، علايم حسي يا حركتي يا مخلوطي از علايم ديده خواهد شد.
برای خواندن ادامه جوک ها به ادامه متن مراجعه کنید...
آروم
دستمو ميكشيدم روی چونم همونجايى كه پسره مشت زده بود. با حرص نفس
میکشیدمو تو حال و هواى خودم بودم. سیگارو از روی ميز رو به روم برداشتم
روشن كردم پاکتو فندکو انداختم روی ميز. يكم كه گذشت چشمم افتاد به يه
دختره كه روی چند تا مبل اونطرف تر از من نشسته بودو ذُل زده بود به من.
يكم نگاش كردم كه بى خيال ما بشه اما ول كن نبود. برام اصلاً مهم نبود،
همینجوری کامهای عصبانی سنگين از سيگار میگرفتمو به گذشته فكر ميكردم.
ديدم دختره از جاش پاشد با پر رویی بی نظیر خودش بسته سیگارو فندکم رو
برداشت يه دونه سیگار از توش برداشت روشن كرد دوباره نشست سر جاش، تو دلم
گفتم بفرما تو دم در بده!
دختره_ چرا اينقدر خسته اى؟
من_ خسته نيستم
دختره_ چشمات چيز ديگه اى ميگن
يه کام عميق از سيگار گرفتم يكم تو چشماش نگاه كردم
من_ چه آهنگِ مسخره ای!
دختره_ از چه نظر؟
من_ معنا و مفهومش، موسیقیش هم فوق العاده ضعيفه
دختره_ رشتۀ تحصیلیت موسيقى بوده؟
بدون توجه به سوالش سیگارو تو جا سيگارى فشار دادم و گفتم
صبح
خيلى زود از خواب بيدار شدم، ساعتو نگاه كردم توی همون حالته کسلی و خواب
آلودگی خندم گرفت، بدنم عادت كرده بود كه اون وقت صبح حتى اگه ساعت زنگ
نزد بيدار بشه. خواستم دوباره بخوابم اما اين شیکم وامونده بس كه قار قور
ميكرد بهتر ديدم فعلاً به فكر اين نيم وجبی باشم. از تخت پریدم پایین رفتم
آشپزخونه زير سماور رو روشن كردمو رفتم يه آبى به سر و كلم بزنم. توی آينه
چشمم به خنده روی لبم افتاد به خودم گفتم چه عجب يه روز صبح نق نق نميكنى!
نیشت بازه! جواب دادم چيه به ما نمياد یه دقيقه عين آدمها باشيم؟ به خودم
گفتم خب نُچ. همينجورى با خودم حرف میزدمو كل کل میکردمو سوت ميزدم تا كم
كم وسايل صبحونه حاضر شد، نشستم پاى سفره و طبق عادتم خفه خونِ محض گرفتم
كه با آرامش يه چيزى بخورم. تازگیا خيلى سریع ظرفييت آدم بودنم پر ميشد،
چند دقيقه ای نگذشته بود كه ديگه از اون احساس آرامشه خیالی چند دقيقه پيش
هيچ اثرى باقى نموند. فكرم دوباره مثل جت اينور اونور ميرفت. انگار نه
انگار همين چند دقيقه پيش از گشنگى داشتم میمردما. توی توهمات خودم
میچرخیدم كه ديدم شکری كه تو ليوان ريخته بودم چند دقيقه ای ميشه که حل
شده اما من همين جورى قاشق رو توی ليوان تكون ميدادم. يه پوزخند مسخره زدم
همان ایام مریم ما را به عروسی خواهرش مهتاب دعوت کرد.
مریم می گفت: شوهر مهتاب مرد پولداری از شهر یزد است و مهتاب هم بعد از ازدواج قرار است به یزد برود. روز جمعه ای که قرار بود جشن عروسی برگزار شود خوشحال از این که محمد به خاطر من برنامه کوهش را به هم زده، همراهش به آرایشگاه رفتم و قرار شد نزدیک ظهر دنبالم بیاید. بعد از مدت ها دوباره با شوق و ذوق و خیال راحت توی آرایشگاه منتظر آمدنش بودم که علی آمد دنبالم و گفت:
مادر جواد حالش بد شده بود، امیر و محمد رفتند ببرندش بیمارستان، محمد آقا گفت من بیام دنبالت، خودش سعی می کنه زود بیاد.
ولی نیامد، تا آخر شب هم نیامد. من همراه مادر این ها رفتم عروسی، چندین بار در طول مراسم و موقع شام پیغام فرستادم و سوال کردم، ولی نیامده بود. لحظه به لحظه حرص و عصبانیت در دلم انباشته می شد. انگار جو عروسی مهتاب و ناراحتی مریم و مادرش هم ناخود آگاه بر اعصاب من اثر می گذاشت.
شوهر مهتاب پانزده شانزده سال از خودش بزرگ تر بود و بیش تر از سنش، ظاهر ناهمانگش با مهتاب توی ذوق می زد. می گفتند شوهرش یکی از تاجرهای معروف یزد است و وضع مالی خیلی خوبی دارد و از قرار مهتاب، به قول خودش، خواسته بود آینده اش را با ثروت سرشار شوهرش و برتری سنی و ظاهری خودش تضمین کند و با این دلایل، با وجود مخالفت شدید اکرم خانم، با آن آقا که اسمش حسن مشیری بود، ازدواج کرده بود.
بعد
از آن شب دوباره مثل روزهای اول نامزدیمان به هم نزدیک شده بودیم و هر دو
شادمان و خوشبخت بودیم. خوشبختی ای که دوام چندانی نداشت. چون آرامشمان تا
هفته بعد طول کشید. نمی دانم چه شده بود که رفته رفته نسبت به محمد احساس
مالکیت مطلق و حسادت کور و احمقانه پیدا می کردم و شدت این اخلاق مزخرف به
مرور، ما را که در تنهایی خوشبخت بودیم در مواجهه با جمع و دیگران دچار
مشکل می کرد.
کم کم توجه محمد، به هر چیز و هر کس برای من حکم اعلان جنگ را پیدا می کرد. به خیال خودم او را کامل می خواستم. نمی دانستم که او را دارم. او مال من بود، ولی من با منطق کور خودم، ابلهانه می خواستم عشق او را بیمه کنم و برای خودم نگه دارم، منتهی درست برعکس آنچه شرط عقل و درایت بود عمل می کردم و نمی دانستم.
معلوم است که تیشه ای برنده تر از نادانی برای از ریشه درآوردن آدم وجود ندارد و من نادانسته به دست خودم تیشه به ریشه وجودم می زدم. کافی بود توجه او را به چیزی حس کنم تا به چشم دشمن و هوو به آن چیز نگاه کنم.
کوه، کتاب درس، جواد ، ثریا و..... همه دشمن هایی بودند که می خواستم از پا درشان بیاورم و این جز به دلیل نادانی ام نبود که در یک بعد از دوست داشتن تا نهایت پیش رفتم و در ابعاد دیگر که درک و تفاهم و حفظ و نگاهداری عشق بود، درجا زدم و درماندم. حسادت کور و فکرهای احمقانه بالاخره جلوی پایم چاهی عمیق کند، چون دشمنی نبود که به جنگش بروم. دشمن من حماقتم بود و نمی فهمیدم. این بود که چون نه دشمن را درست می شناختم نه راه مبارزه را بلد بودم، به جای دشمن خودم و محمد را زخمی می کردم، رنج می دادم و عذاب می کشیدم و نمی فهمیدم.
یک بار محترم خانم درباره رفتار الهه حرف قشنگی به من زده بود که برای همیشه توی گوش من ماند. او گفته بود: مادر! خدا کنه بدی هایی که آدم می کنه، ریشه اش از نادانی باشه، نادانی رو هم خدا می بخشه، هم بنده خدا. ولی بدی هایی که از سر بدذاتی و قصد و غرض است، نه قابل بخشش است نه گذشت.

به گزارش ايسنا، اين پاپانوئل غول پيكر، 160 متر طول و 24 متر ارتفاع دارد و بيشتر بر روي صورت وي كار شده است.
سرپرست هنرمندان طراح اين مجسمه برفي اعلام كرد: اين مجسمه از سال قبل بسيار بزرگتر و جالبتر شده و امكان اين كه با گرمتر شدن هوا سريعتر ذوب شود، بسيار كم است.
اين مجسمه عظيم برفي در شمال شهر «هاربين» يكي از مناطق سرد و برفي چين و در دماي زير 35 درجه سانتيگراد ساخته شده است.
اين در حاليست كه به علت افزايش دماي كره زمين و نباريدن مناسب برف، سازمان دهندگان اين برنامه از برف مصنوعي براي ساخت مجسمه برفي پاپانوئل استفاده كردند.
علاوه براين، مقامات دولت چين به اين مساله خوشبين هستند كه نزديك به 800 هزار گردشگر از سراسر جهان براي ديدن اين مجسمه عظيم برفي به هاربين خواهند آمد.
در اين ميان، كتاب ركوردهاي گينس تصميم دارد، با فرستادن نمايندگان خود به چين، اين مجسمه غول پيكر را در فهرست ركوردهاي خود به ثبت برساند.

شايد بگوييد اين نظر خيلي كلي است. اما با نگاهي به آثار معناگرا در سينما و تلويزيون و گفتههاي كارگردانان صاحب سبك و نام درباره اينگونه آثار ميتوان اين حكم را جديتر از قبل صادر كرد. براي اثبات اين گفته ميتوان به فيلميكه از شبكه يك سيما پخش شد، اشاره كرد. اين فيلم «زماني براي درنگ» نام داشت و روحالله حجازي آن را كارگرداني كرده بود. كارگردان جواني كه فيلم «ماه جبين» را در پرونده كاري خود دارد. ماه جبين هم فيلميدر گونه معناگرا بود و همان فيلم بود كه اين توقع را در بيننده «زماني براي درنگ» ايجاد ميكرد كه با فيلمي كاملتر از ماه جبين رودررو شود چون حجازي تمام آنچه بايد در گونه فيلمهاي معناگرا ميآموخت با ماه جبين تجربه كرده بود. اما زماني براي درنگ هم از لحاظ ساختار و هم فيلمنامه مشكلات جدي داشت.
به گزارش خبرنگار مهر، در پایان دیدار امروز این دو تیم که در ورزشگاه شهید عضدی رشت برگزار شد و با برتری 4 بر یک تیم منتخب بازیکنان جام جهانی 1998 به پایان رسید، حجازی ، پیروانی ، استیلی ، محمدخانی و استاد اسدی به اظهار نظر در مورد این بازی پرداختند:
ناصر حجازی: وظیفه ام بود در این کار خیر شرکت کنم
دروازهبان
پیشین تیم ملی فوتبال ایران که در بازی خیرخواهانه منتخب گیلان - تیم ملی
ایران در جام جهانی 98 فرانسه به عنوان مربی روی نیمکت ایران نشست، در
خصوص برگزاری این مسابقه گفت: نفس عمل خیر بود. من هم مانند خیلی از
دوستانی که امروز به شهر رشت آمده بودند، احساس وظیفه کردم که برای کمک به
یک همنوع در این مسابقه دوستانه شرکت کنم.
وی در پاسخ به خبرنگار مهر که از وی پرسید "آیا تمایل داشتید در این مسابقه به عنوان دروازهبان وارد زمین شوید؟"، گفت: در دیدارهای اینچنینی برد و باخت، گل زدن و گل خوردن مهم نیست. من هم اگر می خواستند حتما وارد زمین می شدم تا به نوعی در تلاش بازیکنان سهیم باشم.
.
از اول دی ماه برای دریافت تسهیلات وام کشاورزی می توانید
.
.
.
به دفتـر جناب یـــوزارسیف مراجعه فرمایید .. !!
=================
بالاخره واست کار پیدا کردم ,
.
.
این آگهی رو ببین !
.
.
شرکت داروگر به علت فرار بابا قور قوری از کلیه واجدین شرایط . . . . . !!!
If One Night You Wake Up
And A Big Fat Male Is Trying To Put You In A Sack
Please Don’t Be Afraid
Because I Told Santa All I Want For Christmas Is You
سالها بگذشت از عید دیر / سوی بغداد آمد آن شیطان پیر /
خون یاران علی آمد بجوش / لنگه کفشی میکند تقدیم بوش
ما زین جهان به دیدن دلدار میرویم / آنجا به عشق حیدر کرار میرویم / دربه بهشت گر نگشایند روی ما / میگویم یا علی و ز دیوار میرویم .
آنچه خداوند طالب است / حب علی بن ابی طالب است
عشق فقط یک کلام / علی علیه السلام
همانا این دلها هماننده بدنها افسرده میشود ، پس برای شادی دلها سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید . حضرت علی علیه السلام
الان
وقتی به آن روزها فکر می کنم حتی یادم نمی آید اولین بگو مگو ها بر سر چه
بود؟ فقط یادم است به زور می رفتم و با اوقات تلخ برمی گشتم. سر بهانه های
جزئی قهر و بد اخلاقی می کردم و روز را به هر دویمان تلخ می کردم. شاید در
نهان هدفم این بود که محمد را از کوه رفتن منصرف کنم. فکر می کردم به این
طریق دلزده اش می کنم، غافل از این که به مرور از خود من که باعث این
جریان بودم خسته و دلزده می شود. وضع وقتی بدتر شد که آرا آرام رو در
بایستی را کنار گذاشتم و جلوی بقیه هم حفظ ظاهر نکردم و همین درگیری های
ما را دامنه دارتر و قهر ها را طولانی تر کرد و تقریبا بیش تر روزهای هفته
با هم سرسنگین بودیم. و چون محمد سال آخر بود و درس هایش سنگین و فشرده و
از طرفی دنبال کار پذیرش از دانشگاه های خارج از کشور بود و به دنبالش سخت
مشغول خواندن زبان، مثل گذشته زیاد وقت آزاد نداشت.
آن قهرها در زمان کمی که با هم بودم، باعث می شد فاصله مان بیش تر و بیش تر بشود.
یکی از همان روزها بود که محترم خانم وقتی در خانه شان منتظر محمد بودم، سر صحبت را باز کرد و حرف را به عروسی و رفتن محمد به خارج کشید و گفت:
مادر، تو سعی کن منصرفش کنی. محمد اندازه خودش درسش رو خونده. آینده ش هم که غصه ای نداره، باباش پشتش است، واسه چی بره چند سال هم آواره دیار غربت بشه؟ بلکه تو با مهربونی بتونی نرمش کنی. همین طور که از وقتی عقد کردید نتونسته ازت جدا بشه، حالا هم یه خورده بهش سخت بگیری، البته نه با قهر و دعوا، با ناز و نوازش و مهربونی بلکه قبول کنه نره. من می دونم به خاطر این که فکر رفتن توی سرشه، نمی خواد عروسی کنه و زندگی پهن کنه، مبادا پا گیر بشه. حقیقتش می ترسم اینم مثل عموهاش بره اون جا بند بشه. راستش، اون دفعه که حرف شده بود که شاید حامله باشی، خدا می دونه چقدر ذوق کردم.

جزيره ماداگاسكار واقع در سواحل شرقي آفريقا در اقيانوس هند پس از استراليا ، گروئنلند، گينه نو و بورنئو پنجمين جزيره بزرگ جهان است. ماداگاسكار به دليل جدا بودن از خاك اصلي آفريقا داراي طبيعتي خاص و ويژه خود است كه تقريبا نمي توان مشابه گياهان و جانوران اين جزيره را در نقاط ديگر جهان مشاهده كرد. فرهنگ مردم و نژاد مردم ماداگاسكار كه به آنها مالگاش مي گويند نيزخاص اين جزيره است. به همين دليل ماداگاسكار به دنيايي جدا افتاده شهرت دارد.

|
دوباره تازگی ها گیر دادند
صغیر و پیر و برنا را گرفتند به عنوان شریک جرم ِآدم همین امروز حوا را گرفتند یوزارسیف زنگ زد فوراً صد و ده و آن ها هم زلیخا را گرفتند |
وى همچنين اظهار داشت: در بازى مقابل سازان راه قم در پست هافبك دفاعى بازى كردم تا امروز در اين پست بازى نكرده بودم فقط در تيم ملى نوجوانان دقايقى در پست هافبك دفاعى به ميدان رفتم.اين بازيكن عنوان كرد: منتظر اين نيستم كه بازيكنى محروم يا مصدوم شود. با توجه به انگيزه اى كه پيروانى به ما داده است دوست دارم با قدرت درتركيب ۱۱ نفره باشم و مطمئن باشيد به هدف خود مى رسم.وى افزود: با توجه به علاقه قلبى ام به پرسپوليس حتى حاضرم به عنوان دروازه بان به ميدان بروم.حيدرى درباره ديدار دوستانه ديروز گفت: بازى قدرتى بود. بازيكنان سازان راه قم بازى را بسيار جدى گرفته بودند و مقابل ما با انگيزه ظاهر شدند.