جدیدترین مطالب و عکس های روز دنیا

| Afgani | Saale Nao Mubbarak |
| Afrikaans | Gelukkige nuwe jaar |
| Albanian | Gezuar Vitin e Ri |
| Armenian | Snorhavor Nor Tari |
| Arabic | Kul 'am wa antum bikhair |
| Assyrian | Sheta Brikhta |
| Azeri | Yeni Iliniz Mubarek! |
| Bengali | Shuvo Nabo Barsho |
| Breton ] | Bloavezh Mat |
| Bulgarian | ×åñòèòà Íîâà Ãîäèíà(pronounced "Chestita Nova Godina") |
| Cambodian | Soursdey Chhnam Tmei |
| Catalan | FELIÇ ANY NOU |
| Chinese | Xin Nian Kuai Le |
| Corsican Language | Pace e Salute |
| Croatian | Sretna Nova godina! |
| Cymraeg ) | Blwyddyn Newydd Dda |
| Czech | Šťastný Nový rok (or Stastny Novy rok) |
| Denish | Godt Nytår |
| Dhivehi | Ufaaveri Aa Aharakah Edhen |
| Dutch | GELUKKIG NIEUWJAAR! |
| Eskimo | Kiortame pivdluaritlo |
| Esperanto | Felican Novan Jaron |
| Estonians | Head uut aastat! |
| Ethiopian: | MELKAM ADDIS AMET YIHUNELIWO! |
| Finnish | Onnellista Uutta Vuotta |
| French | Bonne Annee |
| Gaelic | Bliadhna mhath ur |
| Galician ] | Bo Nadal e Feliz Aninovo |
| German | Prosit Neujahr |
| Georgian | GILOTSAVT AKHAL TSELS! |
| Greek | Kenourios Chronos |
| Gujarati | Nutan Varshbhinandan |
| Hawaiian | Hauoli Makahiki Hou |
| Hebrew | L'Shannah Tovah |
| Hindi | Naye Varsha Ki Shubhkamanyen |
| Hong kong | (Cantonese) Sun Leen Fai Lok |
| Hungarian | Boldog Ooy Ayvet |
| Indonesian | Selamat Tahun Baru |
| Iranian | Sal -e- no mobarak |
| Iraqi | Sanah Jadidah |
| Irish | Bliain nua fe mhaise dhuit |
| Italian: | Felice anno nuovo |
| Japan: | Akimashite Omedetto Gozaimasu |
| Kabyle: | Asegwas Amegaz |
| Kannada: | Hosa Varushadha Shubhashayagalu |
| Kisii: | SOMWAKA OMOYIA OMUYA |
| Khmer: | Sua Sdei tfnam tmei |
| Korea: | Saehae Bock Mani ba deu sei yo! |
| Kurdish: | NEWROZ PIROZBE |
| Latvian | Laimīgo Jauno Gadu! |
| Lithuanian: | Laimingu Naujuju Metu |
| Laotian: | Sabai dee pee mai |
| Macedonian | Srekjna Nova Godina |
| Madagascar | Tratry ny taona |
| Malay | Selamat Tahun Baru |
| Marathi : | Nveen Varshachy Shubhechcha |
| Malayalam : | Puthuvatsara Aashamsakal |
| Mizo | Kum Thar Chibai |
| Maltese | Is-Sena t- Tajba |
| Nepal | Nawa Barsha ko Shuvakamana |
| Norwegian | Godt Nyttår |
| Papua New Guinea | Nupela yia i go long yu |
| Pampango (Philippines) | Masaganang Bayung Banua |
| Pashto | Nawai Kall Mo Mubarak Shah |
| Persian | Sal -e- no mobarak |
| Philippines | Manigong Bagong Taon! |
| Polish: | Szczesliwego Nowego Roku |
| Portuguese | Feliz Ano Novo |
| Punjabi | Nave sal di mubarak |
| Romanian | AN NOU FERICIT |
| Russian | S Novim Godom |
| Samoa | Manuia le Tausaga Fou |
| Serbo-Croatian | Sretna nova godina |
| Sindhi | Nayou Saal Mubbarak Hoje |
| Singhalese | Subha Aluth Awrudhak Vewa |
| Siraiki | Nawan Saal Shala Mubarak Theevay |
| Slovak | Stastny Novy rok |
| Slovenian | sreèno novo leto |
| Somali | Iyo Sanad Cusub Oo Fiican! |
| Spanish | Feliz Ano ~Nuevo |
| Swahili | Heri Za Mwaka Mpyaº |
| Swedish | GOTT NYTT ÅR! /Gott nytt år! |
| Sudanese | Warsa Enggal |
| Tamil | Eniya Puthandu Nalvazhthukkal |
| Tibetian | Losar Tashi Delek |
| Telegu | Noothana samvatsara shubhakankshalu |
| Thai | Sawadee Pee Mai |
| Turkish | Yeni Yiliniz Kutlu Olsun |
| Ukrainian | Shchastlyvoho Novoho Roku |
| Urdu | Naya Saal Mubbarak Ho |
| Uzbek | Yangi Yil Bilan |
| Vietnamese | Chuc Mung Tan Nien |
| Welsh : | Blwyddyn Newydd Dda! |


به گزارش واحد مركزي خبر ، 9 مسافر مسلمان از يک هواپيماي شلوغ در امريکا که قرار بود به مقصد ايالت فلوريدا عزيمت کند، اخراج شدند. اين حادثه در فرودگاه بين المللي ريگان در «واشنگتن دي سي» روي داد.
ماجرا زماني شروع شد که پيش از آغاز پرواز يکي از مسافران به نقل از يکي ديگر از مسافران مسلمان هواپيما گفت که وي به دنبال امن ترين جا در هواپيما براي نشستن است تا درصورت وجود بمب در هواپيما آسيب نبيند.
انتشار اين خبر موجب شد همه مسافران هواپيما پياده و بعد از بازرسي مجدد سوار هواپيما شوند.
با وجود اين که ماموران اف بي اي پس از بازجويي از اين افراد اعلام کردند: آنها هيچ کار خلافي مرتکب نشده اند و هيچ اتهامي به آنها وارد نيست اما به آنها اجازه سوارشدن به هواپيما داده نشد.

به گزارش شينهوا، دختران دوقلوي «دين دورانت» در جنوب غرب لندن به دنيا آمده و بار ديگر در دنيا خبرساز شدند.
«ميا» يكي از دوقلوها پوستي تيره دارد و شبيه پدرش است و رنگ پوست خواهرش «ليه» روشن است و چشمانش آبي. مادر 33 ساله اين دو دختر، سال 2001 ميلادي نيز دو دختر قلوي سياه و سفيد به دنيا آورد.«لورن» و «هايليگ» نيز که حالا 8 ساله اند رنگ چشم و پوست متفاوتي دارند.
پيش از اين يک زن آفريقايي تبار ، پسران دوقلوي سياه و سفيد به دنيا آورد. مادر تيره پوست و شوهرش که يک سفيد پوست آلماني است فرزندان خود را «لئو» و «ريان» ناميدند.

به گزارش رويترز ، «جوليا كاوالسكا» همراه خواهر خود در حال سفر بين شهري در مترو بود كه درد زايمان به سراغش آمد.
او بعد از رسيدن به ايستگاه «كينگزبري» در شمال شرقي لندن نوزاد دختر خود را در سلامت كامل به دنيا آورد.
او با آمبولانس به بيمارستان منتقل شد و بعد از 4 روز مرخص خواهد شد.
تنها تولدي كه در ايستگاه مترو اتفاق افتاده بود مربوط به سال 1924 است كه خانمي به نام «ماري كوردري» مادر شده بود.

به گزارش آسوشيتدپرس، ويل اسميت در سال 2008 در فيلم «هنكاك» نقش آفريني كرد كه اين فيلم حدود 228 ميليون دلار فروش داشت.
فيلم جديد او نيز با عنوان «هفت پوند» كه از دو هفته پيش روي پرده سينماها رفت، تاكنون فروشي حدود 39 ميليون دلاري داشته است.
بر اساس اين گزارش ، رابرت داوني جونير بازيگر فيلم «مرد آهني»، كريستين بل بازيگر «شواليه تاريكي» و شيا لابوف ستاره فيلم «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين» به ترتيب در رده دوم تا چهارم اين نظر سنجي قرار گرفتند.
همچنين آدام سندلر ، ريز ويترسپون ، جرج كلوني ، آنجلينا جوليو دنيل كراگ نيز جزو 10 بازيگر پول ساز جهان در سال 2008 بودند.
جاني
دپ كه سال گذشته به عنوان پولسازترين بازيگر جهان انتخاب شد و همچنين تام
كروز كه تا كنون هفت بار اين عنوان را به خود اختصاص داده است ، در فهرست
امسال جايي ندارند.


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


توى
مسیر برگشت به خونه همش فكرم انحراف ميزد به پرستو، اما نميخواستم به
ادامۀ ماجرام بهش فكر كنم چون هربار كه اون قسمت رو دوره ميكردم چند روزى
ميريختم بهم. اميدوار بودم خونه شلوغ باشه که حداقل اونجا يكم از اين حال
و هوا در بيام اما وقتى رفتم توی خونه از سكوت عمیقش فهميدم هیچ کس خونه
نيست. با بيحالى رفتم توی اطاقم ديدم برادرم روی تخت خوابش برده كتاب
درسیش هم از تخت افتاده پائين. هوا نسبتاً تاريک شده بود، چراغ اطاق رو كه
روشن گذاشته بود خاموش كردمو در اطاق رو آروم بستم كه حداقل برادرام
آرامشش بهم نخوره. رفتم سمت آشپزخونه بعد از يكم آب خوردن همۀ خونه رو توی
تاريكى غرق كردمو خودمو ولو كردم روی مبل. قدرت گول زدن خودمو نداشتم،
سیگارمو روشن كردمو همينجور كه دودشو ميدادم هوا چشمامو بستم...
** پرستو_ سلام
من_ سلام عزيزم، وسایلت رو بستى؟ آماده ای؟
پرستو_ با همون صداى غم زدش كه جیگرمو میسوزوند گفت آره
من_ زنگ زدم بگم كه من شب ميام فرودگاه
پرستو_ عزيزم، عمرم، نمى خواد اون وقته صبح از خوابت بزنى، نميخوام اذيت بشى
من_ اين حرفها چيه، اگه به خواب باشه که الان چند روزى هست شبا چند ساعت
بيشتر خوابم نمیبره. شمارۀ پروازتو بگو من یادداشت میکنم
قبل از اینکه خداحافظی کنیم ساعتی كه قرار بود پرستو اينا برن فرودگاه رو
هم ازش پرسیدمو با بيحالى تلفن رو قطع كردم. به خودم گفتم ميبينى چقدر زود
ميگذره؟! انگار نه انگار همين چهار روز پيش توی پارک بهت گفت چهار روز
ديگه ميخوايم بريم.
آن
قدر توی آن دو روز محمد از من دوری کرده بود و مرا ندیده گرفته بود که
عاجزانه و بی تاب آرزو می کردم به خانه برسم و از همه عجیب تر این بود که
با تمام رنجی که می کشیدم، التهابم برای آشتی و تنها شدن با او بی نهایت
بود. کار برعکس شده بود، حالا که به من اعتنا نمی کرد، بیشتر از مواقعی که
نازم را می کشید برای آشتی بی قرار بودم. مسخره بود ولی واقعیت داشت، قبلا
که او برای آشتی پا پیش می گذاشت و حس می کردم بی قرار است، انگار دلم قرص
بود، عجله ای که برای آشتی نداشتم هیچ، خودم را بیش تر هم لوس می کردم.
ولی حالا که هیچ قدمی برنمی داشت و نادیده می گرفت، حتی دیگر حوصله لجبازی
هم نداشتم. تمام فکر و ذکرم رسیدن بود و این که چطور توجهش را جلب کنم و
سر حرف را باز.
از احساس این که دارم از شر وجود دیگران راحت می شوم و اطمینان از این که در تنهایی، به هر حال راهی برای نرم کردن دوباره دلش پیدا می کنم، وجودم از آرامش و شوق پر می شد.
آخرین جایی که برای خداحافظی ایستادیم، جواد و ثریا برای تشکر از آقا رضا، همه را برای ناهار فردا دعوت کردند. هر چه آقا رضا و فاطمه خانم طفره رفتند، موفق نشدند از زیر دعوت شانه خالی کنند و به هر حال همه قبول کردند. از همه بیش تر، امیر با رضا و رغبت پذیرفت، اما محمد حرفی نزد.
وقتی فاطمه خانم اصرار می کرد که ما هم به خانه حاج آقا برویم، نفسم داشت بند می آمد که نکند محمد قبول کند. می دانستیم که حاج آقا و محترم خانم همراه پدر و مادرم و علی برای دو روز به کاشان رفته اند. برای همین فاطمه خانم به امیر هم اصرار می کرد که او هم بیایید که خدا را شکر محمد قبول نکرد و من از آن جا که فکر می کردم محمد هم برای این که زودتر به خانه برسیم و آشتی کنیم قبول نکرده، خوشحال و امیدوار از فاطمه خانم و آقا رضا خداحافظی کردم و به طرف ماشین خودمان راه افتادم.
اشک توی چشم هایم حلقه زد و درمانده گفتم:
همه ش مقصر منم؟! تقصیر همه چیز گردن منه؟ آره؟
در حالی که از حرص انگار کلمات را می جوید و ادا می کرد گفت:
نه، اصلا مقصر منم، خوبه؟ ولی برای چی؟ مشکل کجاست؟ حرف سر چیه؟! من نمی دونم، تو روشنم کن!
مثل بچه های لجباز دندان هایم را به هم فشار دادم و گفتم:
من بگم؟ تو که به قول خودت از چشم هام تا ته وجودمو می خونی، حالا چرا من باید بگم؟! چرا می پرسی؟!
یکدفعه بر افروخته شد.
نه، این یک موردو نمی فهم، می خوام تو بگی.
نمی تونم.
چرا؟
تندی و تیزی لحنش آزارام می داد و آرامش را از من می گرفت، عصبی گفتم:
نمی دونم.
از کوره در رفت، با عصبانیت گفت:
چرا ، می دونی، خوب هم می دونی، منتها این قدر بچگانه س که خودت هم رویت نمی شه بگی.
حرصم گرفت، اگر می دانست، پس دنبال چی بود؟ چرا می پرسید؟ با پرخاش گفتم:
آره، راست می گی بچگانه س، اصلا همه چیز من همین طوره. چرا می گی بچگانه؟! بگو، راحت بگو، احمقانه. مگه این چیزی نیست که فکر می کنی؟!
یکهو انگار بهتش زد. مبهوت و خیره به من، روی تخته سنگی نشست و در حالی که آرنج هایش را به زانو هایش تکیه می داد، به موهایش چنگ زد، ولی چند لحظه بعد یکدفعه تحملش تمام شد و با صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفت:
آره، دلیلی را که نشه گفت، یا بچگانه س یا احمقانه.
ظهر
توی شركت نشسته بودمو داشتم توی کیفم دنبال مبایلم میگشتم. از بس وابستگى
عاطفیم با پرستو زياد شده بود كه مجبور شدم يه دونه موبايل قسطی بگيرم.
زنگ زدم به پرستو که یکم دلمو آروم کنم. از وقتى بحث رفتنش جدى شده بود
ديگه مدرسه هم نمى رفت.
من_ عزيزم نهار خوردى؟
پرستو_ از ديروز جز اون شير موزی كه برام گرفتی هيچى نخوردم، اصلاً اشتها ندارم
غم و سردى صداش جونمو به آتيش ميكشيد، چشمامو بستم یکم فکر كردم كه آيا تصميمم
درسته يا نه.
من_ باشه، الان ميام دم خونتون خودم میبرمت بيرون
تا
خواست حرف بزنه گوشى رو قطع كردم اس ام اس زدم تا ۴۰ دقيقه ديگه ميرسم،
آماده باش. وسایلمو برداشتمو بدون توجه به هیچ کس از شرکت زدم بیرون.
دم
در خونشون كه رسيدم يه تک زنگ زدم به مبایلش كه بياد پائين. انتظارم زياد
طول نکشید كه اومد بيرون. حالا ميفهمیدم چرا اين یک ماه همش رنگای تيره و
اكثراً مشكى میپوشید. زيرِ چشماش گود رفته بود، چند لحظه از اينكه اينقدر
تحت فشار بوده با ناراحتى نگاهش كردم، شايد فهميد كه از ناراحت بودنش
بيشتر از هميشه شیکستم. دستاى سردمو با دستاى سرد ترش گرفت، بدون هيچ حرفى
جلوى خونشون توی صورت هم نگاه ميكرديم. بغض گلومو به شدت اذيت ميكرد، خيلى
مسخره بود كه تو اون شرايط به خاطر اینکه جو رو عوض کنم یهویی يه لبخند
مصنوعی زدم اما اينقدر مصنوعی بود كه با اينكه لبخند رو لبم بود اما اشكم
خيلى آروم از گوشۀ چشمم چکید پائين. پرستو رو كشيدم تو بغلم، برام مهم
نبود کسی ما رو توی اون وضع ببینه حتی پدر مادر پرستو. هيچى مهم نبود، من
با زحمت آشیونۀ گرمى واسه هردومون ساخته بودم كه دست نامرد روزگار داشت با
لذت خرابش ميكرد. ميخواستم حداقل از ته مونده های اين ویروونه استفاده كنم
كه بيش از اين حسرت نخورم. كمى كه گذشت احساس كردم حالم بهتره، خودمو ازش
جدا كردم رو پیشونیش رو بوسیدمو آروم شروع كرديم راه رفتن. با خودم گفتم
یک ساعت پيش چقدر گرسنم بود اونوقت الان هيچ احساسى از گشنگی در خودم
نمیبینم. توی راه بغل يه ساندویچی واستادمو برای دو نفرمون يه دونه سانویچ
گرفتم، نصفش کردمو همونجا شروع کریدم خوردن. با اینکه اصلاً گرسنم نبود
زورکی یه چیزی میخوردم که پرستو هم بخوره. آخرسر هم نصفش اضافه اومد که
گذاشتمش توی كيف پرستو كه شب بخوره.

از چه سالي ووشو را شروع كرديد و چه سالي به تيم ملي راه يافتيد؟
در
13 سالگي يعني از سال 67 دوران ورزشيام را با ورود به ورزشهاي رزمي شروع
كردم.اول كاراته و بعد كيك بوكسينگ.از سال 72 نيز در محل تولدم، شهرري به
صورت رسمي و زير نظر زندهياد استاد فريدون مالكي وارد دنياي قهرماني در
رشته ووشو شدم؛ 4 سال بعد در سال 76 قهرمان كشور شدم و در قسمت سانشو
(مبارزه) به عضويت تيم ملي درآمدم.از آن تاريخ تاكنون كه 12 سال است عضو
ثابت تيم ملي هستم.

به گزارش بي بي سي ، خانم ماريا داجيزز 2 ژانويه سال 2009 در حالي فوت كرد كه به گفته يكي از 6 فرزندش مادرش هيچ گاه مريض نشده بود و هرگز از هيچ دارويي استفاده نكرد.
خانم داجيزز در صدر جدول انسان هاي بالاي 110 سال سن قرار داشت و بعد از اندا پاركر كه 26 نوامبر 2008 درگذشت، طبق تحقيقات موسسه «جرنوتولوژي ريسرچ گروپ» پيرترين انسان روي زمين بود.
با مرگ اين خانم در حال حاضر پيرترين انسان دنيا فردي آمريكايي به نام جرترود بينز است كه متولد 6 آوريل سال 1894 است.
خانم داجيزز متولد كشور پرتغال بود و از سن 12 سالگي كشاورزي مي كرد و هرگز به مدرسه نرفته بود و سواد خواندن ونوشتن نداشت.

گمشده در این شهر به ظاهر متمدن پر نیرنگ
روزگاری سوسوی چراغ نشانه خوبی بود
اما امروز نوری از دور نشانه ظلمتی نزدیک است
میان این همه گرگ در لباس میش
به دنبال قلبی میگردم که روکش فولاد دارد
میپرسم جستوجویش میکنم اما نشانی از او نمیگرم
انگار تنها امید هم سالهاست قلبش را به آهن و سنگ داده
سیستانی
فارسی
انگلیسی
بوچه
کسی که بینی اش گرفتگی دارد
boca
بونه
بهانه
bana
بیگه
عصر (بعد ظهر)
byga
بیمار
حامله
bimar
بینماز
زن حیض شده
benmaz
پاچین
پیراهن گشاد
pacin
پپ
جگر سفید
pap
پتک
اندکی-موهای زاید بدن
patk
پته
پاسور-ورق
pata
پتیر
خطیر
patir
پچ
در هم فرو رفته
pac
پچو
چوبی بلند برای راندن قایق
paco
پچه
جوی اب
pace
پخ
صدایی برای ترساندن
pox
پخک
اشفته
paxak
پخل
ناخن کشیدن
paxol
پخلی
زمین -یا مزرعه درو شده
paxali
پخول
پنجه کشیدن
paxol
پر
پر
par
پرت
شکم
prat
پرتک
جلبک
pratak
پرتکی
شکمی که با خوردن اب بسیار ورم کرده است
prataki
پرن
بر امدگی باغچه
pran
پرندیشنه
پریشب
prandisno
پروند
انداخته
paeond
پست
پوست
post
پاسخش نوشت، مرد خندههای بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت:
شور نیست؛
شهدی از شهادت است؛
از جناح دشمنان جنایت است؛
از برای دوستان شفاعت است؛
البته برای بنده هم، حور العین جنت است!!!
———————
1 چيز هم هيچوقت از دل آدم نمي ره:
- روزهاي خوبي که با دوست هاي خوب گذشت
———————
o-<-<
o-<-<
o-<-<
o-<-<
o-<-<
نه … اينا از دوريت نمردن …. دارن خودشونو برنزه ميکنن
——————–
ادد … بابي يو گوي گوي ..
جي جي … ددا … بو بو ..
شرمنده …گوشيم دست بچه بود !
——————–
تست کنکور تو برره :سیستانی فارسی انگلیسی
بادیو رازیانه badyo
ببو پدر babo
بجی فرار کن bji
بچوش مک بزن(فعل امر) becus
بر جمعی bor
براک برنده borkak
برشو بنشان(فعل امر) barso
برشی بنشین barsi
بروت سبیل barot
بشمی سر کشیدن(مایعات) bsami
بعپور پدر بزرگ bapur
بغلک تکه پارچه سه گوش که در بغل پیراهن جای گرفته baqalik
بل جفت-زوج - مانند bol
بغورک صدایی همچون صدای کبوتر baqurak
بل بل بلند بلند baeble
بلگ برگ balg
بلگی چسپید blagy
ب مچ سا کت-خاموش(فعل امر) bemoc
بنشی بنشین(فعل امر) bansi
بنگارک دستنبو bangarak
بوایه ندار-بسیار مستمند bavaya
بوته خار bota
بور رنگ شتری bor
بوزینه بوزینه buzna
ادامه دارد......

عرصه تنگ است زمان می گذرد
و تو از کار جهان بی خبری
تو نفس میکشی اما افسوس
نه به اهنگ حیات
عاقلی نیست که با دست خود اتش بزند
به سرا پای وجود خود
به همه بود و نبود
به هوا خواهد داد
انچه اندوخته هاله دود
ابرو ثروت و غیرت را زود
قامت سرو خداداد تراکرده کمان
در کمین است یقین دیو طلاق
در کمین است یقین دیو طلاق
همسرت چشم به راه
کودکانت ز که جویند پناه
زندگانی این نیست زندگانی این نیست
زندگی بس زیباست
گل با امید تماشای تو می روید
اسمان خوش رنگ است
لیک کردی تو به خود تیره وتار
گل به چشمان تو خار
وسعت دید تو را هاله دود
کرده محدود
بگریز از ان زود
ابرو بادو مه خورشید و فلک در کارند
بهر اسایش تو
بهر ارامش تو
تا در اغوش سعادت باشی
همکلاسی تو تا پله بالا رفته است
تو به ژرفای زمین نزدیکی
راه او روشن ورنگین به مدار
راه امروز تو فردا سوز است
بی هدف نتوان زیست
مبدا مقصد فردای تو چیست
دل بیگانه همین را می خواست
تا تو بیگانه شوی با دنیا
تا تو در حاشیه شهر نشینی تنها
تا بمانی بیکار
(بی هویت بی عار)
مثل خفاش گریزان از نور
روز در ظلمت غار
روزی از گور تو فرزند تو خواهد پرسید
پدرم؟همت مردان همه عالمگیر است
پدرم اه!
جای پای تو چه بی تصویر است
پایان
ارزومند دعای خیر شما

تهران یکی از دوستانهترین شعباتی است که من تا به حال داشتهام. ایران
واقعاً یک کشور خودکفا است. ایرانیها غیر از مد همه چیز دارند طراحان
لباس ایرانی همچنان زیر نظر خواهند بود و فروشگاه دبنهامز در تهران،
نخواهد توانست آنچه را که در لندن در معرض عموم قرار میدهد، به نمایش
بگذاردیک فروشگاه انگلیسی در صدد افتتاح اولین شعبه خود در شمال تهران است.

زندگی
یک فرصت محدود { ....... } است. توی این محدودیت چه چیزهایی می خوای برای
خودت در نظر بگیری. مهمترین چیز خود تو هستی. می خوای تو سبد کوچک زندگی
غم ؛ درد ؛رنجش ؛کینه و گلایه از دیگران ؛ افسوس ؛ حسد ؛ بخل ؛ تکبر؛ ریا و افکار منفی و بدبینی بگذاری یا . . .
یآ میخوای توی سبد عمرت عشق ؛ محبت و مهرورزی ؛ لبخند ؛ صداقت :گذشت و بخشش ؛ یکرنگی؛ مثبت بینی و انسانیت بگذاری .
آی آدمها که فکر می کنید سبد دلتون خیلی با ارزشه؛ یک بار هم که شده یک نگاه توش بیاندازید ..
باور
کنید خدا یک فرصت خیلی کم داده تا روی این زمین گرد ؛ ویژگیهای او را که
محبت و مهربانی گذشت و انصاف ؛ خیر اندیشی و شادی و عشق است را تمرین کنیم
و خودمون رو برای ورود به مجلس خوبان آماده کنیم .
هر روز یک کار نیک انجام بده
***********
نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن
اگر که دل بسپاری به مهر ورزیدن
اگر که خو نکند دیده ات به بد دیدن
امید توست که در خارزار، کوه ،کویر
اگر بخواهد ، صد باغ ارغوان دارد .
دلت به نور محبت ، اگر بود روشن
تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد
