تبليغاتX
سیستان اکتیو

سیستان اکتیو

جدیدترین مطالب و عکس های روز دنیا

عکس:مدل های جدید برای اقایان

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

شعر - و خدا می داند


آن خدائی که بیاراست بهشت
و در آن سوسن و سنبل را کشت
آنکه دل ساخته از خاک و ز خشت
آن خدائی که گِل را بسرشت
و به آدم جان داد-
-و نفس را فرمان -
« مور» را قدرت داد،
«مار» را داد امان
به« سلیمان» شوکت،
به «حاتم» کرم و جود و عطا
به « عیسی » دم جانبخش
و به « موسی» عصا
آب را کرد روان
- که به جنگل برسد -
نور را کرد عیان
-که ببینیم و لذت ببریم-
نغمه را گفت به منقار قناری آویز
مزه را گفت که بر سفره بریز
روزی بخشید به زیبا و به زشت
چرخ را گردش ایام نوشت
آن خدائی که اذانش جویند
به نمازش آیند
و نیازش دارند
مهربانش خوانند
- ...
آن خدایی که به "می" گفت بجوش
به خرابات مغان بانگ بر آورد که " نوش "
او خود نسترن است
نسترن، خالق این جان و تن است
نسترن، مالک دنیای من است
نسترن بود که یک شب فرمود
- ماه را - زیبا شو

نسترن بود که مجنون را گفت:

عاشق لیلا شو

و خدا می داند که خدا نسترن است
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

چه حالی میده بریم اسکی تواین سرمای زمستون

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

تبریک سال نو به چندین زبان دنیا


Afgani Saale Nao Mubbarak
Afrikaans Gelukkige nuwe jaar
Albanian Gezuar Vitin e Ri
Armenian Snorhavor Nor Tari
Arabic Kul 'am wa antum bikhair
Assyrian Sheta Brikhta
Azeri Yeni Iliniz Mubarek!
Bengali Shuvo Nabo Barsho
Breton ] Bloavezh Mat
Bulgarian ×åñòèòà Íîâà Ãîäèíà(pronounced "Chestita Nova Godina")
Cambodian Soursdey Chhnam Tmei
Catalan FELIÇ ANY NOU
Chinese Xin Nian Kuai Le
Corsican Language Pace e Salute
Croatian Sretna Nova godina!
Cymraeg ) Blwyddyn Newydd Dda
Czech Šťastný Nový rok (or Stastny Novy rok)
Denish Godt Nytår
Dhivehi Ufaaveri Aa Aharakah Edhen
Dutch GELUKKIG NIEUWJAAR!
Eskimo Kiortame pivdluaritlo
Esperanto Felican Novan Jaron
Estonians Head uut aastat!
Ethiopian: MELKAM ADDIS AMET YIHUNELIWO!
Finnish Onnellista Uutta Vuotta
French Bonne Annee
Gaelic Bliadhna mhath ur
Galician ]Bo Nadal e Feliz Aninovo
German Prosit Neujahr
Georgian GILOTSAVT AKHAL TSELS!
Greek Kenourios Chronos
Gujarati Nutan Varshbhinandan
Hawaiian Hauoli Makahiki Hou
Hebrew L'Shannah Tovah
Hindi Naye Varsha Ki Shubhkamanyen
Hong kong(Cantonese) Sun Leen Fai Lok
Hungarian Boldog Ooy Ayvet
Indonesian Selamat Tahun Baru
Iranian Sal -e- no mobarak
Iraqi Sanah Jadidah
Irish Bliain nua fe mhaise dhuit
Italian: Felice anno nuovo
Japan: Akimashite Omedetto Gozaimasu
Kabyle: Asegwas Amegaz
Kannada: Hosa Varushadha Shubhashayagalu
Kisii: SOMWAKA OMOYIA OMUYA
Khmer: Sua Sdei tfnam tmei
Korea: Saehae Bock Mani ba deu sei yo!
Kurdish: NEWROZ PIROZBE
Latvian Laimīgo Jauno Gadu!
Lithuanian: Laimingu Naujuju Metu
Laotian: Sabai dee pee mai
Macedonian Srekjna Nova Godina
Madagascar Tratry ny taona
Malay Selamat Tahun Baru
Marathi : Nveen Varshachy Shubhechcha
Malayalam :Puthuvatsara Aashamsakal
Mizo Kum Thar Chibai
Maltese Is-Sena t- Tajba
Nepal Nawa Barsha ko Shuvakamana
Norwegian Godt Nyttår
Papua New Guinea Nupela yia i go long yu
Pampango (Philippines) Masaganang Bayung Banua
Pashto Nawai Kall Mo Mubarak Shah
Persian Sal -e- no mobarak
Philippines Manigong Bagong Taon!
Polish: Szczesliwego Nowego Roku
Portuguese Feliz Ano Novo
Punjabi Nave sal di mubarak
Romanian AN NOU FERICIT
Russian S Novim Godom
Samoa Manuia le Tausaga Fou
Serbo-Croatian Sretna nova godina
Sindhi Nayou Saal Mubbarak Hoje
Singhalese Subha Aluth Awrudhak Vewa
Siraiki Nawan Saal Shala Mubarak Theevay
Slovak Stastny Novy rok
Sloveniansreèno novo leto
Somali Iyo Sanad Cusub Oo Fiican!
Spanish Feliz Ano ~Nuevo
Swahili Heri Za Mwaka Mpyaº
Swedish GOTT NYTT ÅR! /Gott nytt år!
Sudanese Warsa Enggal
Tamil Eniya Puthandu Nalvazhthukkal
TibetianLosar Tashi Delek
Telegu Noothana samvatsara shubhakankshalu
Thai Sawadee Pee Mai
Turkish Yeni Yiliniz Kutlu Olsun
Ukrainian Shchastlyvoho Novoho Roku
Urdu Naya Saal Mubbarak Ho
Uzbek Yangi Yil Bilan
Vietnamese Chuc Mung Tan Nien
Welsh : Blwyddyn Newydd Dda!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

خلاصه داستان و تحلیل رمان شاهزاده و گدا

شاهزاده و گدا

تام كنتي Tom Canty  كوچك ترين پسر يك خانواده گدا است وبنابراين با آدم هايي كه جامعه آنها را پس زده زندگي مي كند. او هميشه در فكر زندگي بهتر است و كشيش محلي هم او را تشويق مي كند و به او خواندن و نوشتن ياد داده است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

اخراج از هواپيما به جرم مسلمان بودن

مقامات يک شرکت هواپيمايي در امريکا چندين مسافر مسلمان را از يک هواپيما اخراج کردند.

به گزارش واحد مركزي خبر ،  9 مسافر مسلمان از يک هواپيماي شلوغ در امريکا که قرار بود به مقصد ايالت فلوريدا عزيمت کند، اخراج شدند. اين حادثه در فرودگاه بين المللي ريگان در «واشنگتن دي سي» روي داد.

ماجرا زماني شروع شد که پيش از آغاز پرواز يکي از مسافران به نقل از يکي ديگر از مسافران مسلمان هواپيما گفت که وي به دنبال امن ترين جا در هواپيما براي نشستن است تا درصورت وجود بمب در هواپيما آسيب نبيند.

انتشار اين خبر موجب شد همه مسافران هواپيما پياده و بعد از بازرسي مجدد سوار هواپيما شوند.

با وجود اين که ماموران اف بي اي پس از بازجويي از اين افراد  اعلام کردند: آنها هيچ کار خلافي مرتکب نشده اند و هيچ اتهامي به آنها وارد نيست اما  به آنها اجازه سوارشدن به هواپيما داده نشد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

دومين دوقلوهاي سياه و سفيد زوج انگليسي

يک مادر انگليسي كه شوهري سياه پوست دارد براي دومين بار دوقلوي سياه و سفيد به دنيا آورد و در کانون توجه رسانه هاي خبري جهان قرار گرفت.

 به گزارش شينهوا، دختران دوقلوي «دين دورانت» در جنوب غرب لندن به دنيا آمده و بار ديگر در دنيا خبرساز شدند.

«ميا» يكي از دوقلوها پوستي تيره دارد و شبيه پدرش است و رنگ پوست خواهرش «ليه» روشن است و چشمانش آبي. مادر 33 ساله اين دو دختر، سال 2001 ميلادي نيز دو دختر قلوي سياه و سفيد به دنيا آورد.«لورن» و «هايليگ» نيز که حالا 8 ساله اند رنگ چشم و پوست متفاوتي دارند.

پيش از اين يک زن آفريقايي تبار ، پسران دوقلوي سياه و سفيد به دنيا آورد. مادر تيره پوست و شوهرش که يک سفيد پوست آلماني است فرزندان خود را «لئو» و «ريان» ناميدند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

تولد در مترو

زني لهستاني دومين مادري در دنيا شد كه بعد از 146 سال فرزند خود را در يكي از ايستگاه هاي مترو لندن به دنيا آورد.

به گزارش رويترز ، «جوليا كاوالسكا» همراه خواهر خود در حال سفر بين شهري در مترو بود كه درد زايمان به سراغش آمد.

او بعد از رسيدن به ايستگاه «كينگزبري» در شمال شرقي لندن نوزاد دختر خود را در سلامت كامل به دنيا آورد.

او با آمبولانس به بيمارستان منتقل شد و بعد از 4 روز مرخص خواهد شد.

تنها تولدي كه در ايستگاه مترو اتفاق افتاده بود مربوط به سال 1924 است كه خانمي به نام «ماري كوردري» مادر شده بود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

ويل اسميت‌ پول سازترين بازيگر سال 2008 شد

طبق نظر سنجي موسسه انتشاراتي كوئيگلي ، ويل اسميت بازيگر 40 ساله آمريكايي به عنوان پول ساز ترين بازيگر سينما در سال 2008 معرفي شد.

به گزارش آسوشيتدپرس،‌ ويل اسميت در سال 2008 در فيلم «هنكاك» نقش آفريني كرد كه اين فيلم حدود 228 ميليون دلار فروش داشت.

فيلم جديد او نيز با عنوان «هفت پوند» ‌كه از دو هفته پيش روي پرده سينماها رفت،‌ تاكنون فروشي حدود 39 ميليون دلاري داشته است.

بر اساس اين گزارش ،‌ رابرت داوني جونير بازيگر فيلم «مرد آهني»، كريستين بل بازيگر «شواليه تاريكي» و شيا لابوف ‌ستاره فيلم «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين» به ترتيب در رده دوم تا چهارم اين نظر سنجي قرار گرفتند.

همچنين آدام سندلر ، ريز ويترسپون ، جرج كلوني ، آنجلينا جوليو دنيل كراگ ‌نيز جزو 10 بازيگر پول ساز جهان در سال 2008 بودند.
 
جاني دپ كه سال گذشته به عنوان پول‌سازترين بازيگر جهان انتخاب شد و همچنين تام كروز كه تا كنون هفت بار اين عنوان را به خود اختصاص داده است ، در فهرست امسال جايي ندارند.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

افغانی... به همین راحتی!

خوب به عکس پایین نگاه کنید. بریده‌ایست از یک نشریه دانشجویی پرتیراژ. مهم نیست کدام نشریه. همینطور که مهم نیست این مثلا طنز، شاهکار کیست. خوب به متن نگاه کنید:

مهندس و افغانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

عکس جالب(اینم اخرو عاقبت خانم های سیگاری)


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

نوای محرم


اگه ديوونه نديده اي به ما مي گن ديوونه
اگه ديوونه شنيده اي به ما مي گن ديوونه
منم يه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم كرد
ز شهر عقل و عاقلا يك باره بيرو نم كرم
به جرم عشق و عاشقي به ما ميگن ديوونه
بزار ملامت بكنن يه خوب و بد ميمونه
دل من از روز عزل اسير يك نگاه
حسين دوست داره مگه خاطر خواهي گناه
ديوونه حسينم ويرونه حسينم
خراب مست گوشه مي خونه حسينم
دل هركي با ياري خوش يار دل ما حسين
ترانه اي كه دل مي بره صداي يا حسين
عقل از سر من پريده و ديوونگي جا گرفته
حرف اگه داري با خدا بزن عقلم جا گرفته
هركي عاقل غمي داره روزگار در همي داره
عاشق نشدي نمي دوني ديوونگي عالمي داره
بهشت من حسين و سرشت من حسين
نوشته كتاب زر نوشته من حسين
دل من از روز عزل اسير يك نگاه
حسين دوست داره مگه خاطر خواهي گناه
ديوونه حسينم ويرونه حسينم
خراب مست گوشه مي خونه حسينم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

پسری در بهار - قسمت آخر



 

توى مسیر برگشت به خونه همش فكرم انحراف ميزد به پرستو، اما نميخواستم به ادامۀ ماجرام بهش فكر كنم چون هربار كه اون قسمت رو دوره ميكردم چند روزى ميريختم بهم. اميدوار بودم خونه شلوغ باشه که حداقل اونجا يكم از اين حال و هوا در بيام اما وقتى رفتم توی خونه از سكوت عمیقش فهميدم هیچ کس خونه نيست. با بيحالى رفتم توی اطاقم ديدم برادرم روی تخت خوابش برده كتاب درسیش هم از تخت افتاده پائين. هوا نسبتاً تاريک شده بود، چراغ اطاق رو كه روشن گذاشته بود خاموش كردمو در اطاق رو آروم بستم كه حداقل برادرام آرامشش بهم نخوره. رفتم سمت آشپزخونه بعد از يكم آب خوردن همۀ خونه رو توی تاريكى غرق كردمو خودمو ولو كردم روی مبل. قدرت گول زدن خودمو نداشتم، سیگارمو روشن كردمو همينجور كه دودشو ميدادم هوا چشمامو بستم...


** پرستو_ سلام
من_ سلام عزيزم، وسایلت رو بستى؟ آماده ای؟
پرستو_ با همون صداى غم زدش كه جیگرمو میسوزوند گفت آره
من_ زنگ زدم بگم كه من شب ميام فرودگاه
پرستو_ عزيزم، عمرم، نمى خواد اون وقته صبح از خوابت بزنى، نميخوام اذيت بشى
من_ اين حرفها چيه، اگه به خواب باشه که الان چند روزى هست شبا چند ساعت بيشتر خوابم نمیبره. شمارۀ پروازتو بگو من یادداشت میکنم
قبل از اینکه خداحافظی کنیم ساعتی كه قرار بود پرستو اينا برن فرودگاه رو هم ازش پرسیدمو با بيحالى تلفن رو قطع كردم. به خودم گفتم ميبينى چقدر زود ميگذره؟! انگار نه انگار همين چهار روز پيش توی پارک بهت گفت چهار روز ديگه ميخوايم بريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط jamshid  | 

رمان دالان بهشت – قسمت سی و دوم

 

آن قدر توی آن دو روز محمد از من دوری کرده بود و مرا ندیده گرفته بود که عاجزانه و بی تاب آرزو می کردم به خانه برسم و از همه عجیب تر این بود که با تمام رنجی که می کشیدم، التهابم برای آشتی و تنها شدن با او بی نهایت بود. کار برعکس شده بود، حالا که به من اعتنا نمی کرد، بیشتر از مواقعی که نازم را می کشید برای آشتی بی قرار بودم. مسخره بود ولی واقعیت داشت، قبلا که او برای آشتی پا پیش می گذاشت و حس می کردم بی قرار است، انگار دلم قرص بود، عجله ای که برای آشتی نداشتم هیچ، خودم را بیش تر هم لوس می کردم. ولی حالا که هیچ قدمی برنمی داشت و نادیده می گرفت، حتی دیگر حوصله لجبازی هم نداشتم. تمام فکر و ذکرم رسیدن بود و این که چطور توجهش را جلب کنم و سر حرف را باز.

از احساس این که دارم از شر وجود دیگران راحت می شوم و اطمینان از این که در تنهایی، به هر حال راهی برای نرم کردن دوباره دلش پیدا می کنم، وجودم از آرامش و شوق پر می شد.

آخرین جایی که برای خداحافظی ایستادیم، جواد و ثریا برای تشکر از آقا رضا، همه را برای ناهار فردا دعوت کردند. هر چه آقا رضا و فاطمه خانم طفره رفتند، موفق نشدند از زیر دعوت شانه خالی کنند و به هر حال همه قبول کردند. از همه بیش تر، امیر با رضا و رغبت پذیرفت، اما محمد حرفی نزد.

وقتی فاطمه خانم اصرار می کرد که ما هم به خانه حاج آقا برویم، نفسم داشت بند می آمد که نکند محمد قبول کند. می دانستیم که حاج آقا و محترم خانم همراه پدر و مادرم و علی برای دو روز به کاشان رفته اند. برای همین فاطمه خانم به امیر هم اصرار می کرد که او هم بیایید که خدا را شکر محمد قبول نکرد و من از آن جا که فکر می کردم محمد هم برای این که زودتر به خانه برسیم و آشتی کنیم قبول نکرده، خوشحال و امیدوار از فاطمه خانم و آقا رضا خداحافظی کردم و به طرف ماشین خودمان راه افتادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط jamshid  | 

رمان دالان بهشت – قسمت سی و یکم

اشک توی چشم هایم حلقه زد و درمانده گفتم:

همه ش مقصر منم؟! تقصیر همه چیز گردن منه؟ آره؟

در حالی که از حرص انگار کلمات را می جوید و ادا می کرد گفت:

نه، اصلا مقصر منم، خوبه؟ ولی برای چی؟ مشکل کجاست؟ حرف سر چیه؟! من نمی دونم، تو روشنم کن!

مثل بچه های لجباز دندان هایم را به هم فشار دادم و گفتم:

من بگم؟ تو که به قول خودت از چشم هام تا ته وجودمو می خونی، حالا چرا من باید بگم؟! چرا می پرسی؟!

یکدفعه بر افروخته شد.

نه، این یک موردو نمی فهم، می خوام تو بگی.

نمی تونم.

چرا؟

تندی و تیزی لحنش آزارام می داد و آرامش را از من می گرفت، عصبی گفتم:

نمی دونم.

از کوره در رفت، با عصبانیت گفت:

چرا ، می دونی، خوب هم می دونی، منتها این قدر بچگانه س که خودت هم رویت نمی شه بگی.

حرصم گرفت، اگر می دانست، پس دنبال چی بود؟ چرا می پرسید؟ با پرخاش گفتم:

آره، راست می گی بچگانه س، اصلا همه چیز من همین طوره. چرا می گی بچگانه؟! بگو، راحت بگو، احمقانه. مگه این چیزی نیست که فکر می کنی؟!

یکهو انگار بهتش زد. مبهوت و خیره به من، روی تخته سنگی نشست و در حالی که آرنج هایش را به زانو هایش تکیه می داد، به موهایش چنگ زد، ولی چند لحظه بعد یکدفعه تحملش تمام شد و با صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفت:

آره، دلیلی را که نشه گفت، یا بچگانه س یا احمقانه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط jamshid  | 

پسری در بهار - قسمت نوزدهم


 

ظهر توی شركت نشسته بودمو داشتم توی کیفم دنبال مبایلم میگشتم. از بس وابستگى عاطفیم با پرستو زياد شده بود كه مجبور شدم يه دونه موبايل قسطی بگيرم. زنگ زدم به پرستو که یکم دلمو آروم کنم. از وقتى بحث رفتنش جدى شده بود ديگه مدرسه هم نمى رفت.
من_ عزيزم نهار خوردى؟
پرستو_ از ديروز جز اون شير موزی كه برام گرفتی هيچى نخوردم، اصلاً اشتها ندارم
غم و سردى صداش جونمو به آتيش ميكشيد، چشمامو بستم یکم فکر كردم كه آيا تصميمم درسته يا نه.
من_ باشه، الان ميام دم خونتون خودم میبرمت بيرون
تا خواست حرف بزنه گوشى رو قطع كردم اس ام اس زدم تا ۴۰ دقيقه ديگه ميرسم، آماده باش. وسایلمو برداشتمو بدون توجه به هیچ کس از شرکت زدم بیرون.
دم در خونشون كه رسيدم يه تک زنگ زدم به مبایلش كه بياد پائين. انتظارم زياد طول نکشید كه اومد بيرون. حالا ميفهمیدم چرا اين یک ماه همش رنگای تيره و اكثراً مشكى میپوشید. زيرِ چشماش گود رفته بود، چند لحظه از اينكه اينقدر تحت فشار بوده با ناراحتى نگاهش كردم، شايد فهميد كه از ناراحت بودنش بيشتر از هميشه شیکستم. دستاى سردمو با دستاى سرد ترش گرفت، بدون هيچ حرفى جلوى خونشون توی صورت هم نگاه ميكرديم. بغض گلومو به شدت اذيت ميكرد، خيلى مسخره بود كه تو اون شرايط به خاطر اینکه جو رو عوض کنم یهویی يه لبخند مصنوعی زدم اما اينقدر مصنوعی بود كه با اينكه لبخند رو لبم بود اما اشكم خيلى آروم از گوشۀ چشمم چکید پائين. پرستو رو كشيدم تو بغلم، برام مهم نبود کسی ما رو توی اون وضع ببینه حتی پدر مادر پرستو. هيچى مهم نبود، من با زحمت آشیونۀ گرمى واسه هردومون ساخته بودم كه دست نامرد روزگار داشت با لذت خرابش ميكرد. ميخواستم حداقل از ته مونده های اين ویروونه استفاده كنم كه بيش از اين حسرت نخورم. كمى كه گذشت احساس كردم حالم بهتره، خودمو ازش جدا كردم رو پیشونیش رو بوسیدمو آروم شروع كرديم راه رفتن. با خودم گفتم یک ساعت پيش چقدر گرسنم بود اونوقت الان هيچ احساسى از گشنگی در خودم نمیبینم. توی راه بغل يه ساندویچی واستادمو برای دو نفرمون يه دونه سانویچ گرفتم، نصفش کردمو همونجا شروع کریدم خوردن. با اینکه اصلاً گرسنم نبود زورکی یه چیزی میخوردم که پرستو هم بخوره. آخرسر هم نصفش اضافه اومد که گذاشتمش توی كيف پرستو كه شب بخوره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط jamshid  | 

گفتگو با حسين اوجاقي، مدير فني تيم‌هاي ملي

هرچند در جامعه ورزش‌هاي رزمي، چهره شناخته شده‌اي است و كمتر رزمي‌كاري در ايران با او بيگانه است، اما خودش مي‌گويد آنان كه بايد مرا بشناسند، چشم‌هاي خود را بسته‌اند. ملي‌پوشي كه 12 سال در عضويت تيم ملي ووشو بوده و 14 مدال در مسابقات المپيك، جهاني و آسيايي براي كشورمان كسب كرده، معتقد است مورد بي‌مهري بسياري قرار گرفته و كسي طي اين سال‌ها اين 14 مدال ارزشمند را نديده است.
حسين اوجاقي كه حالا در سمت مديرفني تيم‌هاي ملي، عنوان نايب‌قهرماني مسابقات جهاني جوانان را در كارنامه خود دارد ، درددل‌هاي زيادي داشت ، از بي‌توجهي به ووشو گفت، از ناديده گرفتن افتخارات ملي‌پوشان اين رشته و از نبود امكانات سخت‌افزاري و... او معتقد است ووشوي ايران هنوز اشباع نشده است.

از چه سالي ووشو را شروع كرديد و چه سالي به تيم ملي راه يافتيد؟

در 13 سالگي يعني از سال 67 دوران ورزشي‌ام را با ورود به ورزش‌هاي رزمي شروع كردم.اول كاراته و بعد كيك بوكسينگ.از سال 72 نيز در محل تولدم، شهرري به صورت رسمي و زير نظر زنده‌ياد استاد فريدون مالكي وارد دنياي قهرماني در رشته ووشو شدم؛ 4 سال بعد در سال 76 قهرمان كشور شدم و در قسمت سانشو (مبارزه) به عضويت تيم ملي درآمدم.از آن تاريخ تاكنون كه 12 سال است عضو ثابت تيم ملي هستم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط jamshid  | 

پيرترين انسان جهان درگذشت

زني پرتغالي كه عنوان پيرترين انسان زنده دنيا را در اختيار داشت، در سن 115 سالگي درگذشت.

به گزارش بي بي سي ، خانم ماريا داجيزز 2 ژانويه سال 2009 در حالي فوت كرد كه به گفته يكي از 6 فرزندش مادرش هيچ گاه مريض نشده بود و هرگز از هيچ دارويي استفاده نكرد.

خانم داجيزز در صدر جدول انسان هاي بالاي 110 سال سن قرار داشت و بعد از اندا پاركر كه 26 نوامبر 2008 درگذشت، طبق تحقيقات موسسه «جرنوتولوژي ريسرچ گروپ» پيرترين انسان روي زمين بود.

با مرگ اين خانم در حال حاضر پيرترين انسان دنيا فردي آمريكايي به نام جرترود بينز است كه متولد 6 آوريل سال 1894 است.

خانم داجيزز متولد كشور پرتغال بود و از سن 12 سالگي كشاورزي مي كرد و هرگز به مدرسه نرفته بود و سواد خواندن ونوشتن نداشت.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط jamshid  | 

دلم من مسافر شهر شب بوهای تنهای شبهاست

دستنوشته های قرن بیست و یکمی

دست نوشته های قرن بیست یکمی خویش را ورق میزنم

 برگ برگ خاطراتم خیس اشکهای انتظار است

در آن سوی شهر از میان سوسوی هزاران نور

 به دنبال مردی میگردم

گمشده در این شهر به ظاهر متمدن پر نیرنگ


روزگاری سوسوی چراغ نشانه خوبی بود

اما امروز نوری از دور نشانه ظلمتی نزدیک است

میان این همه گرگ در لباس میش

به دنبال قلبی میگردم که روکش فولاد دارد

میپرسم جستوجویش میکنم اما نشانی از او نمیگرم

انگار تنها امید هم سالهاست قلبش را به آهن و سنگ داده



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط jamshid  | 

واژ های مردم سیستان (قسمت ششم)

سیستانی فارسی انگلیسی

بوچه کسی که بینی اش گرفتگی دارد boca

بونه بهانه bana

بیگه عصر (بعد ظهر) byga

بیمار حامله bimar

بینماز زن حیض شده benmaz

پاچین پیراهن گشاد pacin

پپ جگر سفید pap

پتک اندکی-موهای زاید بدن patk

پته پاسور-ورق pata

پتیر خطیر patir

پچ در هم فرو رفته pac

پچو چوبی بلند برای راندن قایق paco

پچه جوی اب pace

پخ صدایی برای ترساندن pox

پخک اشفته paxak

پخل ناخن کشیدن paxol

پخلی زمین -یا مزرعه درو شده paxali

پخول پنجه کشیدن paxol

پر پر par

پرت شکم  prat

پرتک جلبک pratak

پرتکی شکمی که با خوردن اب بسیار ورم کرده است prataki

پرن بر امدگی باغچه pran

پرندیشنه پریشب  prandisno

پروند انداخته  paeond

پست پوست post

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط jamshid  | 

عکس هایی از بافتنی های زیبا و عجیب

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

عکس برداری با سرعت بالا

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

ضیافت آب و شعر و روضه

خواستم بگویم آب، بیت اول محرم است؛
ولی...
ناگهان الف، قامتش شکست و گفت:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟

پاسخش نوشت، مرد خنده‌های بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت:
شور نیست؛
شهدی از شهادت است؛
از جناح دشمنان جنایت است؛
از برای دوستان شفاعت است؛
البته برای بنده هم، حور العین جنت است!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

اس ام اس های جدید

2چيز هيچوقت از ياد آدما نمي ره:
- دوست هاي خوب
- روزهاي خوب

———————

1 چيز هم هيچوقت از دل آدم نمي ره:
- روزهاي خوبي که با دوست هاي خوب گذشت

———————

o-<-<
o-<-<
o-<-<
o-<-<
o-<-<

نه … اينا از دوريت نمردن …. دارن خودشونو برنزه ميکنن

——————–

ادد … بابي يو گوي گوي ..

جي جي … ددا … بو بو ..

شرمنده …گوشيم دست بچه بود !

——————–

تست کنکور تو برره :
دو طفلان مسلم چند نفر بودند و اسم پدرشان چه بود ؟
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

واژ های مردم سیستان (قسمت پنجم)

سیستانی                                                        فارسی                                          انگلیسی

بادیو                                                                رازیانه                                             badyo

ببو                                                                   پدر                                                 babo

بجی                                                                فرار کن                                                bji

بچوش                                                              مک بزن(فعل امر)                               becus

بر                                                                    جمعی                                                bor

براک                                                                 برنده                                             borkak

برشو                                                                بنشان(فعل امر)                                 barso

برشی                                                              بنشین                                              barsi

بروت                                                                 سبیل                                             barot

بشمی                                                            سر کشیدن(مایعات)                            bsami

بعپور                                                                پدر بزرگ                                          bapur

بغلک                                                  تکه پارچه سه گوش که در بغل پیراهن جای گرفته   baqalik

بل                                                                   جفت-زوج - مانند                                   bol

بغورک                                                              صدایی همچون صدای کبوتر                baqurak

بل بل                                                                بلند بلند                                         baeble

بلگ                                                                  برگ                                                  balg

بلگی                                                                 چسپید                                            blagy

ب مچ                                                                سا کت-خاموش(فعل امر)                   bemoc

بنشی                                                                بنشین(فعل امر)                                bansi

بنگارک                                                                دستنبو                                      bangarak

بوایه                                                                   ندار-بسیار مستمند                          bavaya

بوته                                                                    خار                                                bota

بور                                                                      رنگ شتری                                        bor

بوزینه                                                                   بوزینه                                           buzna

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

شعر(هویت)

عرصه تنگ است زمان می گذرد

و تو از کار جهان بی خبری

تو نفس میکشی اما افسوس

نه به اهنگ حیات

عاقلی نیست که با دست خود اتش بزند

به سرا پای وجود خود

به همه بود و نبود

به هوا خواهد داد

انچه اندوخته هاله دود

ابرو ثروت و غیرت را زود

قامت سرو خداداد تراکرده کمان

در کمین است یقین دیو طلاق

در کمین است یقین دیو طلاق

همسرت چشم به راه

کودکانت ز که جویند پناه

زندگانی این نیست زندگانی این نیست

زندگی بس زیباست

گل با امید تماشای تو می روید

اسمان خوش رنگ است

لیک کردی تو به خود تیره وتار

گل به چشمان تو خار

وسعت دید تو را هاله دود

کرده محدود

بگریز از ان زود

ابرو بادو مه خورشید و فلک در کارند

بهر اسایش تو

بهر ارامش تو

تا در اغوش سعادت باشی

همکلاسی تو تا پله بالا رفته است

تو به ژرفای زمین نزدیکی

راه او روشن ورنگین به مدار

راه امروز تو فردا سوز است

بی هدف نتوان زیست

مبدا مقصد فردای تو چیست

دل بیگانه همین را می خواست

تا تو بیگانه شوی با دنیا

تا تو در حاشیه شهر نشینی تنها

تا بمانی بیکار

(بی هویت بی عار)

مثل خفاش گریزان از نور

روز در ظلمت غار

روزی از گور تو فرزند تو خواهد پرسید

پدرم؟همت مردان همه عالمگیر است

پدرم اه!

جای پای تو چه بی تصویر است

پایان

ارزومند دعای خیر شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

گفتگو با منصور ابراهيم‌زاده، موفق‌ترين سرمربي نيم‌فصل اول ليگ برتر

نياز به تعريف اضافه نيست. او كه سال گذشته به‌دليل دانش بالايش در كنار قلعه ‌نويي تيم ملي را هدايت كرد و پس از جام ملت‌ها هم براي مدتي كوتاه، سرمربي موقت اين تيم لقب گرفت، حالا با توانمندي‌اش از تيم ذوب‌آهن، چهره يك قهرمان را ساخته است.
صحبت از منصور ابراهيم‌‌زاده است، كسي كه يك نيم‌فصل تيمش را بالاتر از مدعيان ليگ برتر نگه داشت تا خط قرمزي بكشد روي پيش‌داوري‌ تمام كساني كه مي‌گفتند اين تيم هم مثل برق شيراز و پيكان بالاخره افت مي‌كند! ذوب‌آهن تا اينجاي كار بي‌سابقه‌ترين نتايج را در 40 سال حضورش در فوتبال ايران كسب كرده است؛ اما ابراهيم‌زاده با فروتني خاصي از اين موفقيت حرف مي‌زند و بيشتر به دنبال آن است كه اين روند را در ادامه فصل نيز دنبال كند.

ابراهيم‌زاده از تلاش براي قهرماني مي‌گويد؛ اما حاضر نيست قول قهرماني بد‌هد و اين خود گوياي واقع‌گرا بودن اين سرمربي است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

یک فروشگاه لباس انگلیسی در تهران شعبه می‌زند

تهران یکی از دوستانه‌ترین شعباتی است که من تا به‌ حال داشته‌ام. ایران واقعاً یک کشور خودکفا است. ایرانی‌ها غیر از مد همه ‌چیز دارند طراحان لباس ایرانی همچنان زیر نظر خواهند بود و فروشگاه دبنهامز در تهران، نخواهد توانست آنچه را که در لندن در معرض عموم قرار می‌دهد، به نمایش بگذاردیک فروشگاه انگلیسی در صدد افتتاح اولین شعبه خود در شمال تهران است.

به گزارش سرویس بین‌الملل «فردا»، شبکه خبری CBS، در گزارشی ضمن اعلام این خبر، به موضوع پوشش و نمایشگاه‌هایی که برای نمایش طرح‌های لباس زنان در ایران برگزار می‌شود پرداخته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

اشعار فروغ فرخزاد-اسیر


شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد ساکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

آی آدمها چی تو چنته دارید؟


زندگی یک فرصت محدود { ....... } است. توی این محدودیت چه چیزهایی می خوای برای خودت در نظر بگیری. مهمترین چیز خود تو هستی. می خوای تو سبد کوچک زندگی غم ‏‏‏‏‏؛ درد ؛رنجش ؛کینه و گلایه از دیگران ؛ افسوس ؛ حسد ؛ بخل ؛ تکبر؛ ریا و افکار منفی و بدبینی بگذاری یا . . .
یآ میخوای توی سبد عمرت عشق ؛ محبت و مهرورزی ؛ لبخند ؛ صداقت :گذشت و بخشش ؛ یکرنگی؛ مثبت بینی و انسانیت بگذاری .


آی آدمها که فکر می کنید سبد دلتون خیلی با ارزشه؛ یک بار هم که شده یک نگاه توش بیاندازید ..
باور کنید خدا یک فرصت خیلی کم داده تا روی این زمین گرد ؛ ویژگیهای او را که محبت و مهربانی گذشت و انصاف ؛ خیر اندیشی و شادی و عشق است را تمرین کنیم و خودمون رو برای ورود به مجلس خوبان آماده کنیم .


این فرصت همونقدره که جلوی آینه خودت را آرایش و پیرایش می کنی تا در میهمانی جلوه گر شوی از همین لحظه دست به کار شو . اولین لبخند را جلو آینه از ته دل بزن و خدا مهربونمون را شکر کن. حالا لبخند خودت را نثار خانواده و دوستانت کن. همیشه همه جا و همه وقت عزیزان من ، آدمهای روی زمین ، بیایید هر روز صبح با خود عهد کنیم که تا شب حداقل یک عمل مهر آمیز انجام دهیم . تا شب لبخند بر لبی بنشانیم و تا شب دلی را شاد کنیم. بیایید هر صبح با سلامی برقرص آسمان تبسّم کنیم .دفتری اختیار کنیم و عمل خوب مهرورزی را هر روزه ثبت کنیم. مثل حسابداری کوچک زندگی، این معامله پر منفعت با خدا و انسانیت را جاودانه کنیم.

هر روز یک کار نیک انجام بده

***********

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن

اگر که دل بسپاری به مهر ورزیدن

اگر که خو نکند دیده ات به بد دیدن

امید توست که در خارزار، کوه ،کویر

اگر بخواهد ، صد باغ ارغوان دارد .

دلت به نور محبت ، اگر بود روشن

تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط jamshid  | 

مطالب قدیمی‌تر