بدون شرح!
جدیدترین مطالب و عکس های روز دنیا

به گزارش ايسنا، «الهام آناس» 34 ساله، اهل اندونزي بوده و از نظر ظاهري شباهت بسيار زيادي با باراك اوباما ـ رييس جمهور منتخب آمريكا ـ دارد.
«آناس» در مصاحبهاي با رسانههاي دولتي اندونزي، اظهار كرد: به علت شباهت ظاهري زيادي كه با رييس جمهور منتخب آمريكا دارم، از من خواسته شد تا در نقش وي در يك برنامه تلويزيوني شركت كرده و به ايفاي نقش بپردازم.
مادر آمريكايي اوباما به نام «آن دانهام» پس از آن كه از شوهر كنيايي خود جدا شد، با يك مرد مسلمان در اندونزي ازدواج كرده و به مدت چهار سال در اين كشور زندگي كرد.
«آناس» در ادامه يادآور شد: هنگامي كه اوباما در انتخابات رياست جمهوري آمريكا برنده شد، همكلاسيها و همكارانم مرا مجبور كردند تا همانند او كراوات ببندم و كت و شلوار بپوشم و با من عكس يادگاري ميگرفتند و پس از آن بود كه تصوير من به سرعت در اينترنت و سايتهاي مختلف پخش شد و من به عنوان بدل اوباما در جهان شناخته شدم.
من اگر واقعا به جاي باراك اوباما بودم، باعث تمام شدن جنگ ميان رژيم صهيونيستي و فلسطين اشغالي ميشدم و آتشبس دايم برقرار ميكرد
بالاخره
جمعه رسید، همراه یک دنیا دلشوره که داشت مرا از پا در می آورد. هر چه به
خانه مرتضی نزدیک می شدیم، رعشه ای غریب از اضطراب و دلهره تنم را می
لرزاند. گوش هایم انگار اصلاً حرف های امیر و ثریا و مادر را نمی شنید و
چشم هایم سحر را که همیشه با دیدنش بی تاب می شدم، نمی دید. هر لحظه دلم
می خواست در ماشین را باز کنم و فرار کنم. از یک طرف دلم می خواست بروم و
ببینمش، از طرف دیگر می دیدم قدرت ندارم جلوی جمع با او روبرو شوم. می
خواستم هر جوری هست ظاهرم را حفظ کنم و می ترسیدم نتوانم. هشت سال بود سعی
کرده بودم کسی نفهمد از درون چقدر شکسته و خرد شده ام. نگذاشته بودم کسی
غرور مچاله شده و پرپر زدن دل بدبختم را ببیند و حالا می فهمیدم که بیش
ترین موفقیتم برای این بوده که با محمد روبرو نشده بودم.
وقتی امیر زنگ در را فشار داد، رعشه تنم چند برابر شد و بدنم یخ زد، خدایا کمکم کن.
در باز شد. فرزانه و مرتضی با رویی گشاده پشت در بودند. یک لحظه نفسم بالا آمد، خدا را شکر پس او نیامده. ولی همین که خواستم نفس راحتی بکشم، صدایش توی هیاهو سلام و علیک دیگران توی گوشم پیچید. از بین مرتضی و امیر که بر سر سبد گل بزرگی که دست امیر بود شوخی می کردند، گذشت و گفت:
سلام مادر جون.
دوباره نفهمیدم چه مرگم شد. مادر اما شوقش را نشان داد و، در کمال تعجب، دست گردن محمد انداخت و به گرمی همدیگر را بوسیدند. مادر درست مثل این که یکی از پسرهایش را بعد از سال ها دیده باشد، ذوق می کرد و محمد هم ذوق زده بود.
مادر در حالی که می خندید گفت: چرا نگاه می کنین، پسرمه. بعد از اون، به من محرمه، بوی امیر خودمو می ده.
محمد خندان دوباره خم شد و صورت مادر را بوسید و همان موقع بود که از فراز شانه مادر، یک آن نگاهش به من افتاد. نگاهی سرد و سخت که تا عمق وجودم را سوزاند. زود نگاهم را دزدیدم و به خودم نهیب زدم. بدبخت خودتو جمع کن، محکم باش، نگاهش رو ندیدی؟!

خیلی چاق بود. پای تخته که می رفت، کلاس پر می شد از نجوا. تخته را که پاک می کرد، بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.
آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.» و شلیک خنده کلاس را پرکرد.
معلم برگشت. چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.
لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او راهیچ کس پر نکرد...
فتوشاپ امروزه به
یکی از ابزارهای
اصلی گرافیستها
و طراحان تبدیل
شده است. اشتباه
با فتوشاپ هم
ممکن است رخ دهد،
اما از کسانی که
دستمزدهای کلانی
برای کارشان
میگیرند این
اشتباهات انتظار
نمیرود. مثلا
انتظار نمیرود
در ایجاد یک افکت
سایه، تشابه جسم
اصلی و سایه را
درنظر نگیرند!
در این مطلب ۱۰
اشتباه بزرگ
فتوشاپی سال ۲۰۰۸
را میبینیم که
بیشتر فاجعهاند
تا اشتباه!

مهناز پاشو، می دونی چند ساعته خوابیدی؟ ساعت هشت شبه.
صدای ثریا بود. با ناتوانی چشم هایم را باز کردم، ولی نور چنان چشمم را زد که دستم را روی چشم هایم گذاشتم و خواهش کردم چراغ را خاموش کند. چشم هایم از گریه می سوخت و سرم چنان درد می کرد که حس می کردم انگار مغزم به دیواره های جمجمه ام می خورد. بدنم خرد و خسته بود و استخوان هایم مثل این که زیر آواری عظیم شکسته و خرد شده باشد. همه جایم درد می کرد و کوفته بود و از همه بدتر قلبم انگار یک در میان می زد و نمی گذاشت نفسم بالا بیاید.
ثریا کنارم نشست و با آرامی دستش را روی دستم گذاشت:
خوب دختر، تو چرا زنگ نزدی بگی مریضی امیر بیاد دنبالت؟! اون طرف هم که مریم بیچاره از دلهره مرده و زنده شده. می دونی چند دفعه از ظهر تا حالا زنگ زده؟! بیچاره دیده تو دیر کردی رفته درمانگاه، نبودی. هرچی منتظر شده، نرفتی مهد، نمی دونی با چه حالی زنگ زد این جا. با تلفن مریم ما فهمیدیم تو چرا از حال رفتی. اگه نه، من و امیر از کجا می فهمیدیم؟!
پرسیدم، کی زنگ زد؟!
همان موقع که تو حالت به هم خورد. گفت که دیشب تا صبح حالت بد بوده.
می فهمیدم که این همه توضیح ثریا برای چیست. می خواست به من بفهماند که جلوی محمد و خانمی که همراهش بود، مریضی من مطرح شده است تا برای از حال رفتنم خجالت نکشم. از او ممنون بودم، ولی فکر محمد مثل مته داشت مغزم را سوراخ می کرد و برای همین به هیچ چیز دیگر نمی توانستم درست فکر کنم. این سوال که آن ها این جا چه کار می کردند و این که چطور در مورد آن ها سوال کنم، داشت دیوانه ام می کرد.

یه بنده خدایی میگفت :
همه چیز رو ردیف کرده بودم
بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه
خونه برای دوست دخترم آماده ی آماده بود
حساب همه چی رو هم کرده بودم
رفتم دنبال دوست دخترم
دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه
خدائیش دختر پایه ایه
خیلی دوسش دارم
من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم
تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت
اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....
احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...
چون اولین بار بود که می خواستیم ... رو تجربه کنیم

به گزارش خبرگزاري فرانسه ، اين پدر فداكار كه براي حضور در جلسه امتحان خود را گريم كرده بود تا جوان تر به نظر برسد، يك شركت توزيع و پخش دارو را اداره مي كند. او سر جلسه امتحان ليسانس داروسازي نشست تا به جاي پسرش امتحان بدهد تا بعدها پسرش بتواند در كنار خودش در شركتش كار كند.
به گفته مامور كنترل حاضر در جلسه امتحان او متوجه غير معمولي بودن اين مرد شد و مسلم است كه يك مرد 20 ساله و 54 ساله از لحاظ سني با هم فرق دارند ولي عكس روي كارت با او مو نمي زند و كاملا شبيه فردي بود كه داشت امتحان مي داد.
اين پدر 54 ساله كه خودش سال گذشته موفق به دريافت مدرك ليسانس در رشته داروسازي شده بود در عكس كارت سال گذشته خود موهاي صاف و عينك به چشم داشته است، ولي اين بار براي اينكه شبيه پسرش شود موهاي خود را فر كرده بود و عينك هم نداشت.
به گفته مامور كنترل جلسه امتحان، اين مرد سر جلسه تقريبا سر خود را به برگه چسبانده بود تا شناسايي نشود. وقتي مامور امتحان نزد او آمد و موضوع را متوجه شد، پدر به كار اشتباه خود اعتراف و عذرخواهي كرد.
جالب اينكه پسر اين مرد روحش هم خبر نداشته است كه پدرش مدت ها قبل برگه درخواست شركت در اين امتحان را پر كرده است و به جاي او سر همچين امتحاني حاضر شده است.

