
دست و پابسته كجا بردي مرا اي دوره گرد
من غريب افتاده ام اينجا بدون هم نبرد
باد كولي بقچه اش را روي دوش من گذاشت
اينچنين آوارگي را قسمت اين بنده كرد
آسمان بر من نمي تابد زمين يخ بسته است
اندكي هيزم كمي آتش هوا شد سرد سرد
واي اگر تقدير من روزي دهانش وا شود
حرفي از چيزي نمي گويد به جز نفرين و درد
من كجا هستم كجاي زندگي افتاده ام
پس كجا رفتي بيا اي سرنوشت دوره گرد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

اي دل آخر داغــــــــــدار کيـستي؟
هر دمي سوزان به کار کــــيستي؟
دانمت ديريست تـــــــــنها مانده اي
اين زمان گويـــــــم که يار کيستي؟
زير بار غم شکــــــستي خويش را
هان کنون در زير بار کيــــــستي؟
خوار کردي هر دمــــي را جان ما
پُرسمت خود دون و خوار کيستي؟
گرمي مهري تو بر اين سوز جان؟
يا که شمع شـــــــــام تار کيــــستي؟
اشک شوقت هست و صد آب ملال
اي دريـــــغا زار زار کيســــــــتي؟
گويم ايندم با غم جان امـــــــــــــــيد
کاي غــــــم دل يادگـــار کيســـــتي؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

عشق یعنی سالهای عمر سخت
عشق یعنی زهر شیرین بخت تلخ
عشق یعنی خواستن له له زدن
عشق یعنی سوختن پر پر زدن
عشق یعنی جام لبریز از شراب
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشق یعنی لایق مریم شدن
عشق یعنی با خدا همدم شدن
عشق یعنی لحظه های بی قرار
عشق یعنی صبر یعنی انتظار
عشق یعنی از سپیده تا سحر
عشق یعنی پا نهادن در خطر
عشق یعنی لحظه ی دیدار یار
عشق یعنی دست در دست نگار
عشق یعنی آرزو یعنی امید
عشق یعنی روشنی یعنی سپید
عشق یعنی غوطه خوردن بین موج
عشق یعنی رد شدن از مرز اوج
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط jamshid
|
انديشه ام از تو سبز و آباد شده
از جهل وغم اين فكرتم آزاد شده
در مكتب پاك و شاد استاد ببين
غم رفته زجانم ودلم شاد شده
در مكتب تو هميشه شاگردم من
دور از رخ تو هميشه پر دردم من
در فصل بهار و روز استاد ببين
بي نور معلم اين چنين زردم من
آموزش عشقم از همين مكتب توست
اندوخته ي سوادم از اين لب توست
گفتم كه مريضم و بيا بستر من
چون عامل دردم اين غم و اين تب توست
با اين گچ عشق تخته ي جانم زن
خطّي ز كلام خود به ايمانم زن
صد درس در اين كلاست آموخته ام
يك درس ز عشق جان ويرانم زن
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

مرا جدي نمي گيري منم حواي فردايت
تو آدم هستي و من تك درخت سيب رويايت
تو را جدي نمي گيرم كه مي ترسم شبي تنها
بمانم گم شوم در قصر روياهاي زيبايت
مرا حتي نمي بيني منم يك ابر بازيگوش
كه پنهان مي شوم مي بارم از چشمان در يايت
تو را حتي نمي بينم كه نزديكي ولي دوري
شبيه غصه هايم مي نشينم تا تماشايت
دوباره آتشي افتاده بر خاكستري پنهان
مسيحي تازه مي خواهم بسوزانم چليپايت
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

دخترم غصه نخور غصه اسیرت میکنه
میبره تو عالمش یک شبه پیرت میکنه
حیف اون چشمای نازت که بباره اشک غم
ارزش اشک نداره اون که حقیرت میکنه
تو بدون قدر خودت رو سرتو بالا بگیر
جنست از گلهای یاسه غم کویرت میکنه
اون خدایی که تو رو از جنس گلها آفرید
نعمت مادری رو یه روز نصیبت میکنه
دیگه اون روز ارزشت میشه قد فرشته ها
تازه اون موقع خدا بهشت رو زیبت میکنه
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
بیست و پنجم فروردین ماه در باکو پایتخت جمهوری آذربایجان کتابی با نام «ساعت 25 »رونمایی شد و جایزه انجمن فرهنگی- ادبی باکو را از آن خود کرد. در این کتاب که محمدرضا اسدزاده نویسنده آن است، گفتوگویی منتشر نشده با قیصر امین پور چاپ شده است.
نویسنده در مقدمه آورده است: «اجازه داد تا حرف هایش را ضبط کنم. اگرچه خواست تا در رسانهها منعکس نشود. گفتوگوی کوتاهی بود. نکات پر مغز و اشارات ظریف استاد، مرا بر آن داشته تا این متن منتشر نشده را برای آغازی نیکو در این دفتر بگنجانم. روحش شاد ویادش گرامی باد».
استاد! مخاطب مجموعه شعر را چگونه میتوان شناخت؟
شعر مخاطب خودش را پیدا میکند. تعداد مخاطبان را نمیتوان مشخصا دریافت ولی میتوان با توجه به شمارگان کتابها تا حدودی به این مطلب پی برد که چه تعداد کتاب به دست مخاطبان میرسد.
کارهای زیاد جوانها را که در زمینه انتشار مجموعههای شعر انجام میشود چگونه میبینید؟
فعالیتهای خوبی در حال انجام است. هرچند مرحله گذار را طی میکنیم و نباید انتظار زیادی داشت و به دنبال آثار پخته بود. شتاب تحولات رو به فزونی است و با تغییر نسلها و سبکها، با تغییرات زیادی روبهرو هستیم که نمیتوان در کوتاه مدت نتیجه این تحولات را دید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط jamshid
|

از اشک روان عشق تار است
ای دل تو بدان نَفَس قمار است
از رود سرشک من گذر نیست
کین جا به ره تو بی گدار است
پیکان غمت نشسته بر دل
این دل به نظر ترا شکار است
خود آتش جان این جهانی
با شب زدگان تو را چه کار است
شب در به ره سحر شکسته
کین شب به ره تو ره گذار است
فریاد دگر به دل نمانده
خون در رگ سرخ ما بخار است
نیما تو بدان تمام دنیا
در گرمی دست آن نگار است
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط jamshid
|

تقدیم به کسی که روزگاری سیندرلای قلبش بودم رفت تنهایم گذاشت و پرنس ملکه برفی گشت اما ملکه قلبش از یخ بود و دل پرنس مرا شکست .
عشق را از هزار توی نگاهت به تماشا نشستم
حتی برای لحظه ای ابلیس شک در دلم نفوذ نکرد
هرگز دل را به دست رهگذران کوچه دل نسپاردم
تو خود بهتر از من مرا میشناسی!
میدانم نبضم با ضربان قلب تو میزند
میدانم دل سیر عشق تو است
هستی من پیش تو جا مانده
من سفر کرده به دیار تنهایی هستم
با این همه فاصله به اندازه
هفت سرزمین
هفت آسمان
هفت شب
هفت بغض
بدان تو آغاز و پایان این عشقی
اما نه انگار تو برای همیشه رفته ای
حال که دل را یادت رفت برایم جا بگذاری
امانت دار خوبی باش
پ.ن:روح خسته من آشفته خاطرتر از آن است که بتواند دوباره عاشق هست پس حتی کلمه عشق نیز ممنوع با من از عشق نگویید که منزجرم از عشق ............................اما خدایا با این همه نفرت چرا باز.........عاشقشم؟؟؟؟
مینویسم
از دنیایی که محصور شده پشت این حصارها
از آرزوهای محالی که دیروز به دست باد سپردمشان
از عشقی که هرگز طعم ترشش را زیر دندان قلبم نچشیدم
از خنده هایی که از لب جدا نشده به خلوت کشیده شد
از اشکایی که از چشم سرازیر نشده خشک شد
از مرد رمانتیکی که حتی معنای احساس را نمیدانست
از زندگی که امروز اسیر پنجه سرد تنهایی گشته
از والدینی که فرزندانش غنچه هوس آنهاست نه شعورشان
از دخترکانی که عشق را به قیمت زر میفروشند
از پسرانی که دل را در بازار هوس حراج میکنند
از سوختن کوپن عمر به خاطر خواستنهای نامشروع
از مرگ دل در این دهکده جهانی
من از باختن مینویسم ...........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط jamshid
|

تخته پاره های کشتی شکسته ای،
در میان لای و گل نشسته بود.
شعله های بی امان آفتاب،
راه هر نگاه را،
تا کرانه بسته بود.
ما میان زورقی به روی آب.
ناگهان پرنده ای،
از میان تخته پاره ها به آسمان پرید
خط جیغ جانخراش خویش را
در فضا کشید:
-" ناخدا کجاست"؟
شاید این پرنده،
روح ناامید یک غریق بود،
در کشاکشی میان مرگ و زندگی،
در کمند پیچ و تاب ها.
شاید این صدا همیشه جاری است
در تلاطم عظیم آب ها!
سال ها و سال هاست،
بازتاب « ناخدا کجاست؟»
در میان تخته پاره های هستی من است.
مثل این که روح من
با همان پرنده همنواست،
زانکه این غریق نیز
همچنان به جستجوی ناخداست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

مادربزرگ
گم کرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اوين حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم
شعر از زنده یاد حسين پناهی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

مردی درون ميکده آمد
گفت : کشمکش پنجاه و پنج
از پشت پيشخوان
مردی به قامت يک خرس
دستی به زير برد
تق
چوب پنبه را کشيد
و بی خيال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خک
دستی به ته کفش خويش زد
الکل درون کبودی ليوان ، ترانه خواند
وقتی شمايل بطری
از سوزش عجيب نگهداری
و بوی تند رها شد
آن مرد بی قرار
دست خکی خود در دهان گذاشت
ناگاه از تعجب اين کار
سی و هشت چشم نيمه خمار بسته
باز شد
و شگفتی و تحسين خويش را
مثل ستون خط و خالی سيگار
در چين چهره ی آن مرد گرم
خالی کرد
ناگاه
مردی صدای بمش را
بر گوش پيشخوان آويخت
ميهمان من ، بفرماييد
چند لحظه سکوت ، بعد
صدای پر هيبت مردی دگر
فضای دود کافه را شکافت
من شرط را باختم به رفيقم
ميهمان من ، بفرماييد
حساب شد
در اوج اضطراب ميکده
آن مرد خکی سکت
پولی مچاله شده
بر چشم پيشخوان گذاشت
و در دو لنگه ی در ، ناپدید شد.
شعر از خسرو گلسرخی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

اي عاشقان اي عاشقان آمد گه وصل و لقا * از آسمان آمد ندا كاي ماه رويان الصلا
..........................
اي سرخوشان اي سرخوشان آمد طرب دامن كشان * بگرفته ما زنجير او بگرفته او دامان ما
..........................
آمد شراب آتشين اي ديو غم كنجي نشين * اي جان مرگ انديش رو اي ساقي باقي درآ
..........................
اي هفت گردون مست تو ما مهره اي در دست تو * اي هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا
..........................
اي مطرب شيرين نفس هر لحظه مي جنبان جرس * اي عيش زين نه بر فرس بر جان ما زن اي صبا
..........................
اي بانگ ناي خوش سمر در بانگ تو طعم شكر * آيد مرا شام و سحر از بانگ تو بوي وفا
..........................
بار دگر آغاز كن آن پرده ها را ساز كن * بر جمله خوبان ناز كن اي آفتاب خوش لقا
..........................
خاموش كن پرده مدر سغراق خاموشان بخور * ستار شو ستار شو خوگير از حلم خدا
..........................
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
در انتهای هر سفر
در ايينه
دار و ندار خويش را مرور می کنم
اين خک تيره اين زيمن
پايوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در ايينه به حز دو بيکرانه کران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
نديده ای مرا ؟
شعر از زنده یاد حسين پناهی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
دانلود این مطلب به صورت یکجا

دگر صبح اسن و پايان شب تار است
دگر صبح است و بيداری سزاوار است
دگر خورشيد از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاريک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع اميد ما چو خورشيدی نمايان است
دگر صبح است
کنون شب زنده داران صبح گرديده
نخوابيد ، جنگ در پيش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاريک معدوم است
سفيدی حکم و در دادگاهش هر سياهی خرد و محکوم است
کنون بايد که برخيزيم و خون دشمنان تا پای جان ريزيم
دگر وقت قيام است و قيامی بر عليه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه ی دار است
و ما بايد که برخيزيم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاويانی را به روی دوش اندازيم
جهان ظلم را از ريشه سوزانده ، جهان ديگری سازيم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شايد
نهال دشمنان را تيغ ها بايد
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که ميشی را بيازارد
قوی چوپان ببايد نيش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
شعر ازخسروگلسرخی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

امروز خندان آمدي مفتاح زندان آمدي * بر مستمندان آمدي چون بخشش و فضل خدا
..........................
خورشيد را حاجب تويي اوميد را واجب تويي * مطلب تويي طالب تويي هم منتها هم مبتدا
..........................
درسينه ها برخاسته انديشه را آراسته * هم خويش حاجت خواسته هم خويشتن كرده روا
..........................
اي روح بخش بي بدل وي لذت علم و عمل * باقي بهانه ست و دغل كين علت آمد وان دوا
..........................
ما زان دغل كژبين شده با بي گنه در كين شده * گه مست حورالعين شده گه مست نان و شوربا
..........................
اين سكر بين هل عقل را وين نقل بين هل نقل را * كز بهر نان و بقل را چندين نشايد ماجرا
..........................
تدبير صد رنگ افكني بر روم و بر زنگ افكني * وندر ميان جنگ افكني في اصطناع لايري
..........................
مي مال پنهان گوش جان مي نه بهانه بر كسان * جان رب خلصني زنان والله كه لاغست اي كيا
..........................
خامش كه بس مستعجلم رفتم سوي پاي علم * كاغذ بنه بشكن قلم ساقي درآمد الصلا
..........................
اي رستخيز ناگهان وي رحمت بي منتها * اي آتشي افروخته در بيشه انديشه ها
..........................
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط jamshid
|
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط jamshid
|

بهار آمد ، بهار آمد دوباره !
خدایا! این چه رسم روزگاره ؟!
یکی در پای گُل چون جویباره
یکی در سوگ دلبر بی قراره
به هر جایی دلا این نغمه بر پاست
بهارآمد دل ای دل ، وقت کاره
ز ره دُلدُل سوار آمد خوش آمد
خوش آن دل را که دلبر در کناره
کجا دارد خبر از مست هشیار
کجا از این پیاده ،آن سواره
خماری را یکی می کرد درمان
جدایی را یکی ای کاش چاره
بگو کی می کُند از آسمان کوچ
عزیزا ، ابر های پاره پاره
بهار آمد ، بهار آمد دوباره
یکی چون « لاله » می سوزد هماره
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط jamshid
|

ای قلم بشکن تو از این آه من
یا بسوز از این غم جانکاه من
یا برایش نامه ای از دل نویس
یا بکش شکل مرا با چشم خیس
ای قلم از من برایش ناله کن
شعر هایم شعر هایم رابرایش نامه کن
ای قلم تو بوده ای در دست من
شاهدی بر هر چه بود و هست من
ای قلم ای شاهد شب های من
ای که هستی همدم تنهای من
ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟
می برم حسرت به صبرت مرحبا
ای قلم آخر نمی سوزی؟ بگو
از نگارش های من آتش بجو
ای قلم در دست من فریاد کن
از غمم در هر کجا بیداد کن
ای قلم ای شاهد این آه من
بشکن آخر از غم جانکاه من
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
مست و هشیار 
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمارینست
گفت: تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط jamshid
|

لحظه های ، نا امید و بی قرار
دیده بر اسمانها دوختم
با لب خاموش و چشمی اشکبار
ناله ها کردم و از درد سوختم
در سراب بیهوده ،این زندگی
دست و پا در غم زدم ،غم را اموختم
هردم از خود و وین تنهائیم
اه حسرت بر لبانم دوختم
در سکوت سنگین شب ،صدای تو ارام نمود
با کلام شیرین تو ،دل گرم شدم ،دل باختم
در میان دشت گویر سینه ام
درسی از عشق و وفا اموختم
شعلهء عشق تو گرمم نمود
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
"Friendship is the bridge between earth and heaven"








"I asked God to give me happiness,God said, 'No,I give you blessings,Happiness is up to you'."
|
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط jamshid
|
اه حسرت ف از لبانم ، پر کشید و برفت
قطرهء اشکی ، از دیده گانم ، غلطیده برفت
این نگاه درد الوده و تلخ
لحظه ای ، بر اینه ، خیره گشت و برفت
خنده تلخ زمان ، بر چهره ام گشت پدید
گرد پیری هم ، بر روی و مویم بنشاند و برفت
کودکی و نوجوانی طی شدن از پی هم
لیک جوانی هم ، چه زود بگذشت و برفت
حاصل عمرم ، چه بود زین راه دراز
حال می دانم ، توشهء ره را باید بست و برفت
در ره عشق خدا ، عمر ما سود و زیانی نیست نیست
تا به عشق او رسیدن ؟ باید از جسم بگذشت و برفت
سر و جان را بپای ، معشوق دادن عالمی ایست
همچو پیر مراد ، باید از سر و جان بگذشت و برفت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
بفروختمی به گندومی باغ بهشت
وان کاخ بدادم به سرايی از خشت
گندم چو به نان بیافت تغییر سرشت
فردای نکوی خوب رو هم شد زشت
-----------------
در سایه رحمت چنین رحمانی
ای بنده چرا بنده از او می رانی
پیغمبر اگر به وصل شد فردوسی
زین راه به دوزخی و با شیطانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
خودم را در نگاهت عاشقانه یافتم
دلم را در صدایت صادقانه باختم
خیالی ازتوهمیشه برقلبم بوده است
تو را بر باوری از عارفانه ساختم
صوت غمگین دلم رابرده ای ازیاد
غمی از انتظارت دانه دانه بافتم
فروزان گشته است آتشکده برراه من
من که برتردیدوشک باسادگیهاتاختم
مدارامیکنم باخنده های سرسرسی
نداری بررهی یادی تورامی خواستم
صبامی سوزدازاین عشق نافرجام خود
آخر باور بکن این گفتگوی راستم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
پائیز آمد ... بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدم های کودکان در کوچه و خیابان میشنویم ...
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران استشمام خواهیم کرد ...
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید ...
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
باز هم یک شب مهتابی اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا اما اینبار بی هدف تر از گذشته ...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ...
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
باز هم پائیز قلب مرا به یغما برد
باز هم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم ...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگ های بی جان ...
هنوز برگ ها نیز ترانه قدم های عاشقانه ی ما را به خاطر دارند ...
قدم هایی به وسعت دو قلب عاشق قدم هایی به همنوازی همه ی درختان
و شاید قدم هایی از کرانه ی قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور می کنم ...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدم هایت از قلب من کوچ کرده است ....
عشق را در پائیز باید شناخت جان را در همین فصل باید نثار کرد شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
پائیز فصل قلب است فصل عشق است فصل جوانی و فصل خیانت است ...
در پائیز بیشتر از همه عاشق می شویم ... بیشتر از همه خیانت می کنیم و از همیشه بیشتر دوست می داریم ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط jamshid
|
حالا دیگر بس است
دستت رابه من بده
وقت است که
دهانت با لب های من سخن بگوید
و دست های من در سفر دراز موهای تو
به اندازه ی همیشه گم گردد
بسیار ساده است
کافی است کمی جرات به خرج دهیم
و از بالای همه چشم ها
پاورچین گذر كنيم
تو را به سرزمین باران ها می برم
و تو مرا با نیازهایم آشنا می کنی
آن گاه آسمان هزارم را به تو معرفی می کنم
دست به کمرت می برم
تا آرام آرام یکی شویم
... حالا دیگر نه آن همیشه
و نه آن جغرافیای مه آلود
نمی تواند تو را از من جدا کند.
دستت را به من بده.
والنتاین مبارک
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط jamshid
|
نه... من دیگر نمی خندم
نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
گر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم
پ.ن:گمنام یا طفلکی ........ من کسی رو به جا نمی
یارم کسی تو زندگی من نبوده گذشته هام تاریک بود اما امروز کسی هست که
زندگیم رو روشن کرده
والنتاین .....اما آخر شب آسمون دلم ابری شد و بغضم ترکید
حس من
جایی اسیرم میان خواب و بیداری میان راست و دروغ .همه گفتند عشق رهگذرها را باور نکن ، نکردم! گفتند اشک ها فریبند ،
پذیرفتم...اما صدای سکوت لبهای بی رمق غریق را که نمی توان نشنیده گرفت...
شاید خودمان پر از فریبیم که نگاه بی دروغ کسی را باور نداریم!
نمی دانم خدا تنم را به خاطر باور نکردن یک نگاه
عاشق می سوزاند یا نه ، نگاهی که تا دیروز تا با من بود، فقط رو به درگاه
خدا بود و امروز بر دنیا بسته شده و حتی خدا را هم نمی بیند...
آیا خدا به من نمی گوید تو بنده ام را چنین کردی؟می دانم که این آتش تباهم می کند!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط jamshid
|